برچسب: اقتصاد لیبرالی

لیبرالیسم در پارادایم اصالت بشر

در یک تبیین صحیح علمی همیشه نیاز به تعیین و تبیین پارادایم مربوطه است. به عبارتی با توجه به تعریف پارادایم: «پارادایم مدل یا یک برنامه­‌ی کار عمومی است. در جامعه‌­شناسی علم، پارادایم به معنای چارچوب عمومی است که با رجوع به آن می‌­توان مسائل را تحلیل نمود.» پارادایم، تصویری بنیادی از موضوع بررسی یک علم است. پارادایم تعیین می­‌کند که در یک علم چه چیز را باید بررسی کرد، چه پرسش‌هایی را می­توان به پیش کشید، این پرسش‌­ها را چگونه باید مطرح کرد و در تفسیر پاسخ­‌های به دست آمده چه قواعدی را باید رعایت کرد. پارادایم، گسترده‌­ترین وجه توافق در چارچوب یک علم است و در جهت تفکیک یک اجتماع علمی از اجتماع دیگر عمل می­‌کند. می‌­توان گفت پارادایم، شهر ذهن انسان است و گام اساسی در ساختار تفکر فلسفی و علمی، تبیین پارادایم و چارچوب تصوری است.

قاعده­‌ی مرکز – پیرامون

اما خود یک پارادایم چگونه تعیین و تبیین می‌شود؟

برای تبیین هر پارادایم می­‌توان از قاعده­‌ی مرکز- پیرامون استفاده کرد که در آن، هر پارادایم به عنوان یک کل، به مثابه یک دایره تصور می­‌شود که همه چیز در آن با مرکز دایره تعریف می­‌گردد. به عبارتی همه چیز در پیرامون به مرکز اقتدا می‌­کند. در واقع تبیین و تنظیم ساختار تفکر در یک پارادایم، بستگی به تبیین انگاره‌­ی مرکزی که همه چیز با آن تعریف می‌­شود دارد.

مرکز پیرامون

در قاعده­‌ی مرکز – پیرامون در محیط اجتماع بشری کنونی، دو گونه­‌ی عمده‌­ی پارادایمی وجود دارد:

  • سوپرپارادایم امانیسم. بشر در کانون مناسبات هستی قرار دارد، و همه چیز و همه کس با او تعریف می­‌شود، حتی خدا نیز در نسبت با بشر دیده و تبیین می­‌شود.امانیسم
  • سوپرپارادایم تئوئیسم.  به جای بشر یا هر پدیده‌­ی دیگری، این خداست که مرکز و کانون هستی است و در مناسبات هستی، همه چیز با او تعریف و تبیین می­‌شود.تئویسیم

در تلقی برخی افراد که در حیرت میان پذیرش اصالت انسان یا پذیرش اصالت خدا قرار دارند، نوعی «دو مرکزگرایی» یا «دوآل­سنتریسم» وجود دارد که هم خدا و هم بشر، هم­زمان در کانون جهان­‌بینی آنها قرار دارند. این تلقی با کلیات قاعده­‌ی مرکز – پیرامون در تعارض است، زیرا دایره‌­ای که دو مرکز داشته باشد، یا مرکزی که دارای دو هویت ناهمگون باشد، وجود ندارد.

دوآلیسم

در هر پارادایم کلان، روند حرکت اجتماع مورد بررسی قرار می­‌گیرد. چنین حرکتی، موجب شکل­‌گیری تاریخ است. محل تلاقی فلسفه‌­ی تاریخ با فلسفه­‌ی اجتماعی و فلسفه­‌ی علم، در تبیین این روند حرکت پارادایمی است.

انتقال­‌شناسی

بستر توسعه در تفکر مدرن، در مبحث انتقال­‌شناسی یا ترانسفورمیسم در حوزه‌­ی فلسفه­‌ی تاریخ است. آن­چه مقوم تاریخ است انتقال از یک عصر به عصر دیگر، و انتقال از یک دوره با سلسله هنجار و ارزش مشخص، به دوره­ای دیگر، با سلسله‌­­ای از هنجارها و ارزش­‌های متفاوت است. این انتقال، یک متغیر کلیدی دارد: انتقال از گزاره­ای قدیمی به انگاره­ای جدید. آن­چه گزاره­ای قدیمی و دارای قدمت نامیده می‌­شود در این معنا، ترادیسیون خوانده می­‌شود که می­‌توان مسامحتاً آن را «سنت» ترجمه نمود.

در گذر زمان و حرکت از عصری به دورانی دیگر، در واقع حرکت از ترادیسیون (سنت) به تجدد و سپس به ترادیسیون در چهار مرحله صورت می­گیرد. این مراحل انتقال­‌شناسی حرکت یک جامعه از سنت به تجدد و سپس به سنت، در یک روند سینوسی و نوسانی ارزیابی و حتی مدیریت می­‌شود.

۱– نواندیشی

یک پدیده­‌ی اجتماعی که سنت شده است، ممکن است در گذر زمان ناکارآمد شود. این ناکارآمدی، ضرورت جای­گزینی برای آن را نشان می­‌دهد. در این مرحله، چاره‌­اندیشی برای جای­گزینی آن سنت ناکارآمد آغاز می‌­شود. در اثر ممارست و تلاش، بالاخره یک انگاره‌­ی جدید و جای­گزین، ابداع می­‌شود. این مرحله نخست را می‌­توان «نواندیشی» نامید زیرا در آن، اندیشه­‌ی نوینی برای جای­گزینی با اندیشه­‌ی مبنایی سنت جاری اندیشیده شده است.

۲- نوگرایی

پس از آن­‌که اندیشه­‌ی نوینی پرداخته شد، در میان نخبگان و سپس توده‌­ها مطرح و ابعاد آن به نقد و بررسی گذارده می­‌شود. به مرور به این اندیشه­‌ی نو، اقبال عمومی و گرایش به وجود می­آید. به این اقبال و گرایش «نوگرایی» گفته می‌­شود، که حاکی از اقبال عمومی در جای­گزینی این اندیشه­ی نو، با آن سنت پیشین است.

۳- نوسازی

هنگامی‌­که اندیشه­‌ی نو با اقبال مواجه شد و «نوگرایی» در جامعه بروز یافت، مطالبه­‌ی آن به «نوسازی» می­انجامد. نهادهای متولی، از نهاد قانون­‌گذار تا دستگاه­‌های تصمیم­‌ساز و سیاست­‌گذار، آن اندیشه­‌ی نو را در قالب طرح و قاعده و قانون، ضمانت اجرا می­‌بخشند. در این مرحله است که به مرور بنای جامعه مبتنی بر آن اندیشه‌­ی نو، «نوسازی» می­‌شود.

در تفکر مدرن، به مرحله‌­ی نواندیشی «مدرنیته»، به مرحله­‌ی نوگرایی «مدرنیسم»، و به مرحله­‌ی نوسازی «مدرنیزاسیون» می­‌گویند. در جوامع غیر غربی که در آن­ها مقوله‌­ی توسعه درو‌‌‌ن­زا نیست و از جوامع غربی اقتباس می­شود، غالباً توسعه را با مدرنیزاسیون یکسان می­پندارند. هم­چنین به دلیل این­که مدرنیزاسیون به سبک غربی، اقتباس از آن چیزی است که در غرب پیاده و اجرا شده است، مفاهیم توسعه و مدرنیزاسیون، مترادف «وسترنیزاسیون» شناخته می­شود.

۴- سنت

پس از نوسازی جامعه و محقق شدن آن اندیشه­‌ی نو در قالب طرح­‌ها و قوانین، به مرور این بنای نو، شامل مرور زمان شده و قدمت می­یابد. این قدمت، آن را کهنه می­نمایاند و گزاره­‌های آن به گونه­‌ای نهادینه و جاری می‌­گردد که از آن به «سنت» یاد می­شود. در این مرحله است که آن گزاره، دیگر «جدید» نیست و به «سنت» تبدیل شده است.

C013-P014

روند جامع انتقال­‌شناسی

روند انتقال­‌شناسی، همیشه آن سادگی انتزاعی حرکت از سنت به تجدد و سپس به سنت را ندارد، بلکه در بسیاری از موارد، به طور گسترده و عمیقی پیچیده است. این پیچیدگی در دکترین توسعه تاثیر عمیقی دارد و عدم درک صحیح آن می­‌تواند روند توسعه را مختل نماید. روند جامع انتقال­‌شناسی در دکترین توسعه، دوازده مرحله دارد که این مراحل دوازده‌­گانه به خودی خود پیچیدگی مزبور را می­نمایاند.

دکترین توسعه

توسعه Development، مفهومی مدرن است که در قرن  بیستم جایگاه ممتازی در حوزه علوم اجتماعی به ویژه در جامعه‌­سازی یافت. مفهوم عربی توسعه ترجمان انگلیسی واژه­ی Development است. دِوِلوپ­منت از واژه­‌ی to develop به معنی خروج از لفافه اخذ شده است. در این معنا، لفافه همان انگاره­‌های ارزشی سنتی جاری در جامعه است.

بنیان نظری توسعه بر مفهوم «تاریخ» قرار دارد. روند حرکت تاریخ، بستر توسعه است و این گزاره‌­ی ظریف، مبنای فلسفه توسعه را شکل می­دهد. بر کرسی زمان در تاریخ، حرکت سینوسی جوامع شکل می‌­گیرد. حرکت سینوسی مزبور، کنشی متناوب است که فراز آن را مدرنیسم Modernism و فرود آن را ترادیسیون یا سنت تشکیل می‌­دهد. دکترین توسعه در این تناوب حرکت سنت و مدرنیسم، موجب پدید آمدن نسبت تاریخ و توسعه با یکدیگر می‌­شود. در این دکترین، ابتدا یک سنت جاری در گذر زمان ناکارآمد شده و  پاسخ­گوی نیاز جامعه نیست. ضرورت عبور از سنت مزبور، مرحله «پسا سنت» را می­نمایاند. این ضرورت در مرحله پسا سنت، موجب بستر سازی برای چاره‌­اندیشی شده و اغلب اوقات منتج به ایجاد «نو اندیشی» یا مدرنیته می­‌شود. پس از باز تولید اندیشه‌­ای نو  برای پاسخ به نیازهای جامعه، مرحله گرایش به آن اندیشه نو یا در واقع «نو گرایی» یا مدرنیسم آغاز می­شود. در این مرحله، متولیان امر و اندیشمندان و اصحاب رسانه، اندیشه و طرح نو مزبور را در سطوح علمی و اجتماعی معرفی نموده و گرایش به آن را در میان نخبگان و عموم جامعه پدید می­‌آورند. پس از گرایش و اقبال عمومی به آن طرح و اندیشه نو، که غالبا حاصل زمان آگاهی اندیشه­‌ورزان آن دیدگاه، در پاسخ به نیاز عصری است، مرحله اقدام رسمی برای تحقق آن طرح و اندیشه فرا می‌­رسد. این مرحله که توسط قانون­‌گذاران و سیاست­‌سازان و مجریان، محقق می‌­شود، مرحله «نو سازی» یا مدرنیزاسیون خوانده می­‌شود. پس از مرحله «نو سازی» یا مدرنیزاسیون، یک دوره­‌ی زمانی مشخص برای شادابی و طراوت طرح و اندیشه­‌ی اجرا شده‌­ی مزبور متصور است که پس از طی آن دوره، می­توان مدعی شد که طرح مزبور به سنت و رویه­‌ی جاری تبدیل شده است. دوره‌­ی کارآمدی سنت مزبور نیز به دلیل بشری و  عصری بودن، متناهی و محدود است. لذا اقتضائات عصری نوینی پدید می­آید که سنت مزبور قادر به پاسخ­گویی به آن نیست، و در نتیجه، مجددا مرحله پساسنت شکل می­‌گیرد و ضرورت باز تولید طرح و اندیشه نو خودنمایی می‌­کند. از این مرحله است که مجددا یک بار دیگر حرکت سینوسی و تناوب اندیشه از مرحله پیدایش تا مرحله اجرا و سپس تبدیل شدن به سنت، آغاز می­‌شود.

این دکترین، قلب فلسفه‌­ی توسعه است و در این تلقی، توسعه معنایی فرهنگی می­‌یابد، یعنی آنچه موجب پیشرفت جوامع است، زدودن سنت‌­های ناکارآمد و روی­آوری به طرح‌­ها و اندیشه‌­های عصری و نوین است، که همه­‌ی شقوق توسعه اعم از سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، علمی و … را در بر می‌­گیرد. نسبت فلسفه‌­ی توسعه با فلسفه­‌ی تاریخ از این دکترین مشخص می‌­شود. در واقع آنچه در فلسفه تاریخ، ترانسفورمیشن یا انتقال‌گرایی نامیده می‌­شود، در دکترین توسعه، همان حرکت سینوسی و روند کنش متناوب انتقال از سنت به مدرنیسم، و مجددا به سنت است. به عنوان مثال، تاریخ غرب را می­‌توان تاریخ توسعه استراتژیک آن نامید به گونه­‌ای که روند تناوب حرکت آن از سنت عصر پاگانیسم در ۱۰۰۰ قبل از میلاد، به نو گرایی آتن ۵۰۰ قبل از میلاد، سپس به سنت عصر هلنیسم ۲۰۰ قبل از میلاد، تا نو گرایی دینی در پذیرش مسیحیت در ۲۰۰ میلادی توسط امپراتور کنستانتین، و در ادامه، شکل­‌گیری سنت مسیحی در عصر کلیسا در ۹۰۰ میلادی، و در نهایت از رنسانس در ایتالیا و آنگاه عصر روشنگری در فرانسه، آلمان و انگلیس، و در واقع عبور از قرون وسطا و ورود به عصر مدرن، در یک نوسان مستمر بوده است. البته غرب در دوران چهار صد ساله‌­ی اخیر، هرچه جلوتر آمده است، تراکم عصرهای بیش­تری را شاهد بوده است و از این حیث می­توان دوران مدرن غرب را دوران «اعصار» گوناگون، مانند عصر دریا، عصر صنعت، عصر اتم، عصر فضا، عصر ارتباطات، عصر دیجیتال و … نامید که هریک به منسوخ شدن پدیده­‌هایی و پیدایش ظرفیت‌­ها و پدیده­‌های نوینی منجر شده‌­اند.

توسعه تاریخ غرب

سوپرپارادایم امانیسم

روند انتقال‌­شناسی در تمدن غرب به سه دوره­‌ی کلی تقسیم می­‌شود:

الف- دوره­‌ی امانیسم نخست. این دوره از ۷۰۰ قبل از میلاد تا ۲۰۰ پس از میلاد را در بر می­‌گیرد و ابتدا یونان و سپس امپراتوری روم تا عصر کنستانتین در آن به سر می‌­برند. امانیسم نخست، که در آن همه چیز حول انسان تعریف می­‌شد و چه از سوی «آناکساگوراس» و «پوروتاگوراس» که انسان را مبنای همه چیز می­‌دانستند، و چه دریافت سروش آسمانی در معبد دلفی توسط «سقراط» مبنی بر این­که «خودت را بشناس!»، همه‌­ی عوامل معرفتی دست به دست یکدیگر دادند تا یونان باستان از عصر اسطوره­‌ها یا میتولوژیسم عبور کرده و به عصر امانیسم نخستین و باستانی وارد شود. دوره­‌ی امانیسم نخست به عصر پاگانیسم (کفرکیشی) نیز شناخته می‌­شود.

ب- دوره­‌ی کریستانیسم. این دوره که از ۲۰۰  پس از میلاد آغاز و تا اواخر قرن پانزدهم استمرار می‌­یابد، یک دوره­‌ی طولانی اصالت ایمان الهی، از نوع مسیحی آن است که به عصر مسیحی‌­گرایی یا کریستانیسم معروف شده است. از این دوره به قرون وسطا یاد می‌­شود.

ج- دوره­‌ی امانیسم دوم. پس از رنسانس در ایتالیا، که عصر نوزایی و بازگشت به انگار‌ه‌­های دوره‌­ی طلایی یونان، خوانده شد، و با شکل­گیری عصر روشنگری در اروپا، دوره­‌ی امانیسم دوم پدید آمد. امانیسم جدید، یک امانیسم مدرن است که مشخصه­‌ی آن «سکیولاریسم» است. در واقع به تبع آغشته شدن تمدن غرب به برخی انگاره­‌های مسیحی و یهودی، در نتیجه امانیسم دوره­‌ی جدید نتوانست یک­سره دین را از صحنه خارج کند. لذا به جای تکیه بر «پاگانیسم»، از ممیزه‌­ی تلطیف‌­شده‌­تری به نام «سکیولاریسم» بهره‌­برداری می­‌شود. هر چند که در سال‌­های اخیر، مفهومی جدید به نام «نئوپاگانیسم» در ادبیات ژورنالیستی – فلسفی غرب، ارائه و پی­گیری می­‌شود که دوره­‌ی امانیسم جدید را با عبور از سکیولاریسم، با این مفهوم معرفی می‌­کند.

انتقال شناسی فرهنگی

مبتنی بر این سه دوره‌­ی کلی، ساختار سوپرپارادایم امانیسم از قوار‌ه‌­ی چهار مرحله‌­ای مشخصی بهر‌ه­مند بوده است. این چهار مرحله را می­توان در حکم یک قطار که دارای چهار واگن است، ارزیابی نمود:

مرحله‌­ی یکم: ترادیسیون

سنت که روح دینی و شرعی بر آن حاکم است دارای سه تلقی‌ست:

  • تئوئیته (خدایی‌ اندیشی)
  • تئوئیسم (خداگرایی)
  • تئوئیزاسیون (خدایی‌سازی)

این مرحله، مربوط به دوره‌­ی قرون وسطا است. در آن دوره، اصالت از آن خدای کلیسا بوده، و ساز و کار ایمان مسیحی، نوعی «تئوئیسم» یا خداگرایی تثلیثی را مبنای جامعه و سبک زندگی مردم اروپا قرار می‌­داد. فضای حاکم بر این مرحله، خداگرایی و در محضر خدا بودن است که بشر غربی بعد از پروتستانتیسم مارتین لوتر و کالمن در آلمان، پای خود را از آن بیرون گذاشته و وارد مرحه بعدی شد.

مرحله‌­ی دوم: مدرنیسم

این مرحله، مربوط به دوره­‌ی قرون جدید است، که در آن اصالت از خدای کلیسا نفی شده و ساز و کار ایمان مسیحی، به عنوان مبنایی برای روش زندگی، به چالش کشیده می­‌شود. این مرحله، دارای سه گام کلی بود:

گام اول : مدرنیته

در سنت، عالم محضر خدا بود. سپس این تلقی حاصل شد که خدا وجود دارد، اما غایب است. صنعت‌گری که ساعت شما را ساخته‌ است، دیگر کاری به استفاده‌ی شما از این ساعت ندارد. چنین تلقی مکانیکی از خدای غایب بوجود آمد که خدای ساعت‌ساز، عالم را ساخته و کوک کرده و سپس آن را رها کرده است. مدرنیته، نوعی «نواندیشی» محسوب می­‌شود که به جای اصالت‌­بخشی به «شرع»، در آن به «عرف» اصالت داده می‌­شود. خروج از مرحله سنت (شرع) و ورود به اندیشه‌ی نو، یک پیش‌شرط داشت و آن اینکه عرفی بیندیشیم؛ و چون خدا غایب است، پس اندیشه‌ی ما مبناست. قوانینی که تصویب می‌کنیم، براساس اندیشه‌ی بشر است، نه امر و نهی خدا؛ لذا سه مسأله موضوعیت یافت:

  • سکولاریته (عرفی‌اندیشی)
  • سکولاریسم (عرفی‌گرایی)
  • سکولاریزاسیون (عرفی‌سازی)

این غیبت خدا به بی‌خدایی رسید؛ یعنی جایی که خدا نفی شد و درنتیجه شرک آبی رقم خورد. در اولین انقلاب فلسفی توسط ارسطو، عین مبنا قرار گرفت. عینیت یعنی آن‌چه را باور می‌کنم، همان است که می‌بینم. ذهن من همچون آئینه‌ای‌ست که بر این عین‌ها می‌تابانم. اما ۲۵۰۰ سال بعد و در انقلاب دوم فلسفی توسط کانت، ذهن مبنا قرار گرفت. یعنی هرآنچه عینیت دارد، می‌باید خودش را در آئینه‌ی ذهن من بتاباند. لذا عین‌محوری ارسطو محدود شده و سوژه اصالت یافت. اما سوبژکتیویسم، بشرمحور است؛ سوزن پرگار را بر روی بشر می‌گذارد.

این روند، به طور طبیعی، به سه مؤلفه اجتماعی انجامید:

  • امانیته (بشری­اندیشی)
  • امانیسم (بشرگرایی)
  • امانیزاسیون (بشری­‌سازی)

نفی عقبا و آخرت، به برجسته شدن بیش از پیش «دنیا» منتج شد و دنیاسازی، از دستاوردهای مهم سکیولاریسم خوانده شد.

به همین نسبت امانیسم یا اصالت بشر، به مرور در چهار حوزه‌­ی معرف‌ت­شناسی (اپیستمولوژی)، بشرشناسی (آنتروپولوژی)، هستی­شناسی (انتولوژی) و خداشناسی (تئولوژی) به ظهور و بروز انگاره‌­های متفاوتی نسبت به عصر کلیسا و ایمان مسیحی نایل شد. دگرگونی در این چهار حوزه، موجب تعمیق مدرنیته گردید:

  • معرفت‌شناسی حوزه‌ی اپیستمولوژی.
  • انسان‌شناسی آنتروپولوژی (انسان‌شناسی طبیعی). بدین معنا که انسان، روح نیست؛ بلکه همین جسد و کشش‌ها و کنش‌های طبیعی او در عالم است. پس کشش بین دو نامحرم از جنس مخالف و دو جنس موافق، طبیعی تلقی شده و کسی حق تجویز حیا و حجاب و قض بصر بر آن‌ها را ندارد؛ بلکه حتی بعکس، برای چشم‌های گرسنه و نفس‌های حیران، به برهنگی دامن می‌زنند. در آنتروپولوژی، انسان در کشش‌های نفسانی‌اش خلاصه می‌شود.
  • هست‌شناسی آنتولوژی (موجودشناسی فارغ از وجودشناسی). همان‌گونه که بین حقیقت و واقعیت گپ عظیمی‌ قرار دارد، مابین هستی و هست، وجود و موجود نیز فرق است. انسان مدرن از هستی‌شناسی به هست‌شناسی فروغلطید و جامعه‌ای هست‌شناسانه بنا کرد. برای نمونه دانش پزشکی مدرن، بهداشتِ «هست» انسان را در انواع تخصص‌های پزشکی و محصولات دارویی و بهداشتی رقم می‌زند اما دریغ از یک جراح روح که بتواند تلاطم‌های روح در این وادی پرحیرت نفسانیات را مشاهده کند.
  • خداشناسی تئولوژی. خداشناسی در این حوزه، یکی از شاخه‌های دیگر درخت فلسفه همچون شاخه‌ی پزشکی، اقتصاد، اجتماع و…است که ساقه‌ی این درخت فیزیک بوده که خود ریشه در متافیزیک (عدد، عنصر، لوگوس) دارد. برخلاف تصور عموم، دانش الهیات مشابه دانشگاهی حوزویان نیست بلکه خداشناسی امانیستی است که ریشه در فیزیک دارد؛ مگر فیزیک، زمان و مکان و بُعد نیست؟ آیا خدا نیز زمان و مکان و بُعد دارد؟

گام دوم: مدرنیسم

مدرنیسم، که نوعی «نوگرایی» نسبت به اندیشه­‌ی نوینی است که در مدرنیته تولید شده بود، محسوب می‌­شود. ظهور و بروز مدرنیسم در حوزه­‌ی معرفت‌­شناسی متاثر از مدرنیته، به سه مکتب کلی انجامید: رسیونالیسم یا خردگرایی، آمپریسم یا تجربه‌­گرایی، و پوزیتیویسم یا اثبات­‌گرایی.

  • رسیونالیسم (خردگرایی شمارش‌گر). دکارت در فرانسه، مال برانش و اسپینوزا آن را پایه‌گذاری کردند. می‌توان گفت روح حاکم بر فرانسه امروز، دکارتی‌ست.
  • امپریسیسم (حس‌گرایی). آن‌چه در قالب حسن نگنجد را نمی‌پذیرد.
  • پوزیتیویسم (اثبات‌گرایی). پوزیتیو یعنی برای هر واقعیتی که مشاهده می‌شود، نگاتیو (فرمول) تهیه شده و آن را روش کرد؛ سپس هرگاه از این روش استفاده شد، کاری پوزیتیویستی انجام شده است. برای مثال، سیبی از درخت می‌افتد و بر اساس این اتفاق، فرمول سقوط کشف می‌شود (نگاتیو) سپس استفاده از این فرمول برای موارد دیگر، کاری پوزیتیویستی است. صددرصد علومی که در دانشگاه‌ها ارائه می‌شود، این‌گونه هستند.

هم­چنین مدرنیسم در حوزه‌­ی انسان­‌شناسی، در دو بخش فردی و جمعی، به بازتعریف مفاهیمی مانند ایندیویژوآلیسم یا تفرّد، کلکتیویسم یا تجمع، هدونیسم یا لذت­گرایی، و اَمورالیسم یا اخلاق­‌زدایی اجتماعی منتج شد. مدرنیسم در حوزه‌­ی تئولوژی یا خداشناسی، با شتابی گسترده، به «آته­‌ایسم» یا «بی­‌خدایی» درغلتید.

  • ایندیویژوالیسم (تفردگرایی). تفرد یعنی هیچکس حاضر نیست برای دیگری ایثار کند. برای هرکس، فردیت او مطرح است. از منظر تحول مقایسه خانواده‌های سی سال گذشته در ایران، از خانواده‌های قبیله‌ای تا خانواده‌های هسته‌ای امروز به خوبی بیانگر سیر تحول تفردگرایی در آن‌ها است. در گذشته همه‌ی فرزندان خانواده در یک اتاق کوچک باهم تعامل داشته و راحت بودند درحالی‌که امروز کودکان اتاق‌های جداگانه داشته و پدر و مادر برای حضور در اتاق‌شان باید اجازه بگیرند. توجه به ساختار خانواده‌های تک‌والدینی در انواع سریال‌های غربی پخش شده از تلویزیون در سال‌های اخیر نیز بیانگر این نکته است که نه تنها فرزندان خانواده امکان تعامل باهم ندارند که حتی در زیر یک سقف، زن و شوهر نیز تحمل یکدیگر را ندارند. فرزندان به مهد کودک سپرده شده و بزرگترها به سرای سالمندان.
  • هدونیسم (اصالت لذت)

در بخش اجتماعی نیز:

  • کلکتیویسم (جمع‌گرایی). زندگی اجتماعی می‌طلبد تا این «فرد»ها در کنار هم کلکشن بشوند. این کلکسیون به معنای باهم بودن نیست؛ افراد برای هم ایثار نمی‌کنند و فدای هم نمی‌شوند؛ بلکه برای منافع خود گریزی از این نیست که دور هم جمع بشوند. چنین جامعه‌ای جامعه‌ی سوداگر است.
  • اَمورالیسم (بی‌اخلاقی‌گری). این گزاره در مقابل اخلاق‌گرایی یا مورالیسم است؛ بدان معنا که در نظام اجتماعی، حق تحمیل اخلاق به کسی را ندارید.

لسه‌فر؛ بگذار هرچه می‌خواهد انجام دهد.

این چهار ایدئولوژی ویران‌گر، به مفهومی به نام «لسه‌فر» منتهی گشت. لسه‌فر یعنی «بگذار هرچه می‌خواهد انجام دهد.» تلقی دینی این است که بر سر در قوم لوط نوشته شده بود: این قوم هرچه می‌خواهند، انجام می‌دهند. لسه‌فر ماهیتاً به دنبال نفی احکام دینی است. شیطان نهی می‌کند که جلوی انسان را نگیرید. او را رها کنید و حرام و حلال را برنتابید. در اندیشه فروید، کشش‌ها و کنش‌های دو جنس مخالف طبیعی ا‌ست؛ اگر جلوی آن گرفته شود، برخلاف طبیعت انسان است پس سبب عقده‌ای شدن او می‌شود؛ لذا هیچ‌گونه احکام شرعی را برنمی‌تابد. در مقابل، انبیا(ص) و ائمه(ع) شرط‌گذاری می‌کنند که آزادی و رهایی حقیقی انسان تنها در گرو رهایی از بند هواهای نفسانی است؛ در صورتی که انسان به خواهش‌های نفسانی خود میدان نداده و نفس خود را در قُل و زنجیر کند نه تنها عقده‌ای نشده که نجات می‌یابد. سراسر قرآن و پیام همه‌ی انبیا(ص) این است که از هوای نفس تبعیت نکنید.

برای فهم بهتر لسه‌فر، خانواده‌ای را تصور کنید که همراه فرزند خردسال خود در مکانی مهمان هستند؛ کودک بازیگوشی می‌کند و والدین مرتب به او تذکر می‌دهند؛ فرد میزبان خطاب به مهمان می‌گوید: «رهایش کنید. بگذارید راحت باشد.» اگر کودک‌ رها شد، انگشتان خود در پریز برق فرو می‌کند؛ یا شاید دست خود را در چرخ گوشت ببرد؛ اگر پدر و مادر مراقب نباشند، بلایی بر سر خود می‌آورد. چنین نمونه‌ای را در سطح اجتماع تصور کنید؛ ممکن است این نکته به ذهن خطور کند که آیا مردم جامعه صغیر هستند که نیاز به ولی داشته باشند؟ پاسخ این است که آری. کسی که مواد مخدر مصرف می‌کند، صغیر است. افرادی که از چراغ قرمز عبور می‌کنند، همه می‌دانند که نباید چنین کنند؛ اما بدان عمل نمی‌کنند. مشکل از ندانستن‌ها نیست، بلکه از دانسته‌هایی ا‌ست که به آن‌ها عمل نمی‌شود؛ لذا انسان همواره به ولی نیازمند است تا راه صحیح را به آن تذکر دهد.

در دکترین لسه‌فر، فاعل هوس، دو گزاره‌ی نفی تبعیت از شرع و عقل و تبعیت از شیطان را انجام می‌دهد و قله هوس فردی به اندازه‌ی عمل فاعلِ هوس، ارتفاع می‌گیرد. بن‌مایه‌ی طرح‌ریزی استراتژیک در امانیسم و نخ تسبیح آن، لسه‌فر است. لسه‌فر، آن‌گونه که هست در دانشگاه‌ها معرفی نشده و تنها در اقتصاد تدریس می‌شود. اقتصاد بازار آزاد با دکترین لسه‌فر، یعنی رهاسازی قیمت‌ها تاجایی که کالاها به اندازه سقف خرید مردم گران شوند؛ هدف این نیست که کالاها فروش نروند، به همین علت اگر مردم نتوانند خرید کنند، عرضه‌کنندگان ناچارند قیمت‌ها را تا اندکی کمتر از از حد توان خرید مردم پایین بیاورند.

لسه فر

وقتی جامعه‌ای مملو از افرادی‌ست که ایندویژوال، هدونیست، امورال و کلکتیویست هستند، نیاز به یک ساختار یا دولت متناسب خود دارند که مکمل آنان در نفسانیات‌شان باشد. چنین دولت‌هایی را «دولت رفاه» می‌نامند. مفهوم دولت رفاه، رسیدگی به آحاد جامعه نیست؛ بلکه در یک نکته خلاصه می‌شود: تک‌تک افراد در یک جامعه هرآنچه دل‌شان خواست، انجام می‌دهند (لسه‌فر) و برای ارائه‌ی خدمت به اینان، دولتی تشکیل می‌شود که در همین راستا برای‌شان کار کند (وله‌فر).

وله فر

گام سوم: مدرنیزاسیون

مدرنیزاسیون، نوعی «نوسازی» مبتنی بر مدرنیته و مدرنیسم است. مدرنیزاسیون در حوزه­‌ی معرفت‌­شناسی به اصالت دانش یا ساینتیزاسیون انجامید، که در آن اصالت یا از آن صاحبان دکترین، یعنی دکترینریَن­ها است یا از آن دکترین­‌های آنان که دکترینالیسم خوانده می­‌شود.

با تأسیس مدرسه و دانشگاه‌‌های غربی در کشورهای جهان سوم، این مرحله‌ی سوم به کشورها  داده شد اما آن‌چه که پشتوانه‌ی این خروجی در نواندیشی و نوگرایی بود را به آن‌ها ندادند. چون کشورها این سیر را طی نکرده به نوسازی رسیدند، سبب شد تا کشورهای جهان سوم توسط غربی‌ها مدیریت شوند. غایت برای خانواده‌ها و افراد، دکتر شدن است؛ سالیانه بیشتر از یک میلیون نفر پشت درب‌ها کنکور و دانشگاه‌ها تمام تلاش و توان خود را می‌گذارند تا دکتر بشوند بی‌آنکه کسی فکر کند عقبه و پشتوانه‌ی آن چه سیری است.

 مدرنیزاسیون در حوزه‌ی (آنتروپولوژی) انسان‌شناسی به سه فراروایت برای ساخت اجتماع رسید.

  • فراروایت چپ. کسانی که خود را چپ یا سوسیالیست می‌دانند، پیش از انقلاب در ایران کمونیست‌ها و مارکسیست‌ها بودند و بعد از انقلاب نام‌شان به جبهه مشارکت تغییر کرد. سوسیالیسم معادل عربی «اشتراکیه» است که در ایران واژه‌ی «مشارکت» را معادل آن جعل کردند. منظور از مشارکت‌طلب، سوسیالیست است که زندگی، فرهنگ و سیاست را با تفکر سوسیالیستی چپ رقم می‌زند.
  • فراروایت راست. فراروایت راست دارای سه گرایش ناسیونالیسم (جریانات ملی‌گرا و جبهه ملی)، گلوبالیسم -گلوبالایز کردن، یعنی گسترش دادن پدیده‌ای در تمام سطح کره‌زمین- که خود دارای دو گرایش است: کاسموپولیتیسم (جهان‌وطنی) و وسترنیسم (غربی‌سازی جهان) است. همچنین فراروایت راست دارای یک گرایش بسیار خطرناک به نام «لیبرالیسم» یا «اصالت اباحه» است.
  • فراروایت میانه. صهیونیسم و ژودائیسم (یهودگرایی)؛ که صهیونیسم، به دو طرف فراروایت، تسری پیدا کرده است. در جهان امروز صهیونیست چپ، صهیونیست راست، صهیونیست یهودی، مسیحی، مسلمان و صهیونیست هندو وجود دارد.

لیبرالیسم (اباحی‌گری)

در تمامی ادیان الهی و مذاهب و علی‌الخصوص فقه شیعه به ۵ مورد تأکید شده است: حلال (واجب) و مستحب، حرام و مکروه. به دو حالت اولی امر شده (امر به معروف) و از دوتای بعدی نیز نهی شده‌ است (نهی از منکر)؛ مابین این دو، حد وسطی به نام مباح وجود دارد که انجام یا ترک آن عقاب و ثوابی ندارد. تنظیم اعمال در این ۵ مورد، ساخت زندگی و جامعه مبتنی بر شریعت است و عاقبت انسان این‌گونه ساخته می‌شود.

اما سکولاریسم، دنیاسازیِ بی‌توجه به عقبا است. در این تلقی، دنیا باید ساخته شود. “world” حاصل‌جمع دو واژه  “weor” و “old” به معنای قدمت بشر است. یعنی همه‌ی مدل‌ها و قوانینی که بشرهای قبل از امروز بر جای گذاشته‌اند روی هم جمع شده و مجموعه قوانینی ساخته که در نگاه انسان امروز عرف تلقی می‌شوند. در قرآن کریم بارها بیان شده که «هرگاه به آن‌ها گفته شد چرا ایمان نمی‌آورید پاسخ می‌گفتند: چون نیاکان و اجداد ما به این صورت بودند.» حال نیز گفته‌ می‌شود که عرف است. عرف یا دنیویت یعنی نفی حرام و نفی حلال و نفی مستحب و نفی مکروه؛ حد وسطِ مباح، باقی مانده تا همه‌ی اعمال و رفتار انسان با آن دیده و سنجیده شود. مباح گرفتن همه‌چیز همان اباحی‌گری یا لیبرالیسم است. لسه‌فر، عقبه‌ی نوگرایی فراروایت راست بوده است و اساس اندیشه‌ی لیبرالیسم در لسه‌فر است.

لیبرتی (Liberty) با آزادی (Freedom) فرق دارد. منظور از نهضت آزادی و جنبش دانشجویی آزادی‌خواه و نهضت آزادی زنان، لیبرتی است.

لیبرالیسم

مرحله‌­ی سوم: پست­‌مدرنیسم

پست­‌مدرنیسم یک وضعیت است. در وضعیت پست­‌مدرن، جامعه، با نفی فراروایت‌­ها، به نوعی از اصالت انسان عبور کرده و به مرحله‌­ی اصالت «خود» در تک­‌تک شهروندان رسید. زیرا در مدرنیسم، اصالت از «عام بشر» و بشر نوعی بود، اما در پست­‌مدرنیسم، به دلیل مصداق­‌یابی بشر، در تک‌­تک شهروندان، در نتیجه مفهوم «اگوئیسم» یا خودگرایی و خودمداری مطرح شد. اما وضعیت پست‌­مدرن نیز در دامنه­‌ی همان مدرنیسم، و اگوئیسم نیز، در بستر امانیسم پدید آمد. لذا خودگرایی در این دوره، در دامنه‌­ی بشرگرایی تعریف می‌­شود نه چیزی فراتر از آن.

در این مرحله، پس از شرک آبی به شرک بنفش می‌رسیم. اگوسنتریسم سه مرحله‌ را طی کرد:

  • اگوئیته (خودی‌اندیشی)
  • اگوئیسم (خودگرایی)
  • اگوئیسم (خودی‌سازی)

از مشهورترین ایدئولوژی‌های پست‌مدرنیسم، ایدئولوژی فمینیسم است.

مرحله‌­ی چهارم: ترانس‌­مدرنیسم

وضعیت ترانس‌­مدرن نیز واکنشی به ناکامی‌­های پست­‌مدرنیسم محسوب می­‌شود. این وضعیت که از سال ۲۰۰۰ به این سو ابتدا در حوزه‌­ی خرده فرهنگ­های اجتماعی، به ویژه در میان نوجوانان و جوانان بروز یافت و سپس در هنر، به ویژه در موسیقی و سینما تعمیق شد، و سپس به سایر حوزه­ها بسط یافت، پیامد طبیعی اصالت­بخشی به خود در برابر پذیرش فراروایتی کلان مانند خدا یا انسان است. پلورالیسم یا کثرت­گرایی حاصل از اصالت­‌بخشی به خود، موجب پیدایش تلقی­‌های اجتماعی، فرهنگی و اخلاقی ویژه­ای شد که نه از خرد این «خود»های منفرد، که برخاسته از نفسانیت آنان بود. آیا بر این «خود»ها همیشه عقل و فکرشان حاکم است؟ به فرموده‌ی قرآن کریم، پاسخ منفی ا‌ست زیرا: «اکثرهم لایعقلون» عنان اختیار انسان‌ها بیشتر در دست نفس‌شان است؛ و نفس را نیز شیطان راهبری می‌کند. سراسر قرآن آکنده از این است که تبعیت از هوای نفس نکنید تابدانجا که حتی به انبیا(ص) می‌فرمای: تبعیت از هوای نفس مردم هم نکنید.  این تلقی­ها در برجسته­ترین شکل خود به شکل­گیری و تعمیق جنبش­های اجتماعی – فرهنگی سیطنیزم یا شیطان­‌پرستی گردید، که به خودی خود مبین انحطاط اجتماعی نوینی محسوب می­شود.

انسان غربی از مرحله سوم (پست مدرنیسم) نیز عبور کرده و قدم در مرحله چهارم گذاشت که ولایت در اینجا ازآن شیطان است. لذا عصر ترانس‌مدرنیسم آغاز شد که نوعی بازگشت به پاگانیسم است. به اعتراف غربی‌ها، در این دوره، به ۲۵۰۰ سال قبل که کافر بودند، بازگشتند.

در ترانس‌مدرنیسم ، شرک سیاه در سه مرحله‌ رقم خورد:

  • سیطنیته (شیطانی‌اندیشی)
  • سیطنیسم (شیطان‌محوری)
  • سیطنیزاسیون (شیطانی‌سازی)

روند انتقال‌­شناسی در سوپرپارادایم امانیسم، در یک نگاه کلی، این چهار مرحله را از «ترادیسیون» به «مدرنیسم»، و سپس به «پست­مدرنیسم» و از آن به «ترانس‌­مدرنیسم» می­‌نمایاند.

سوپر پارادایم اومانیسم

علم مبارزه‌ی لیبرالیسم

علم مبارزه علمی‌ست که انسان‌ها سعی می‌کنند از طریق آن جامعه‌شان را نجات دهند.مسأله‌ی امروز بشر در این است که علم مبارزه را از کف داده است. هشت میلیارد بشر بر روی کره‌ی زمین اسیر زندگی منحطی‌ست که سبک زندگی آمریکایی برایش رقم زده است. اساس زندگی لیبرالیستی، اقتصاد است و اساس اقتصاد کپیتالیستی، تبیین مسأله‌ی پول است. در تاریخ زندگی بشر هیچگاه نقش پول به قدر یک‌صد سال اخیر برجسته نبوده است؛ بشر امروز پول را می‌پرستد. اقتصاد کپیتالیستی، خدایی دارد به‌نام «بازار» و دو دست نامرئی برای این خدا؛ اقتصاد بازار به اعتقاد آدام اسمیت، دو دست نامرئی دارد که تعادل بین عرضه و تقاضا را ایجاد می‌کند؛ این دو دست نامرئی، زمینه‌ی چپاول در مالکیت درجه یک را برای همگان فراهم می‌کند تا هرکس پول بیشتری به او برسد، بیشتر به غارت دیگران بپردازد. در فرهنگ جامعه‌ی خودمان نیز هرجا بیشتر از اسلام فاصله گرفته و به تفکر منحط لیبرالی نزدیک شدیم، سوداگری، شکاف طبقاتی و برخورداری‌های مفرط برخی بیشتر شد.

علم مبارزه‌ی لیبرالیسم علم منحطی‌ست که بر مبنای «اصالت فایده» به برخورداری بی حساب و کتاب دامن می‌زند. مطابق قاعده‌ی «لاضرر و لاضرار» سود و منفعت در اسلام نیز مورد تأیید است، اما مبتنی بر آن‌که ذیل دو مفهوم فلاح و خسارت دیده شود؛ که: «إِنَّ الْإِنْسانَ لَفی خُسْر.» سود و زیان، دنیوی‌ست در حالی‌که فلاح و خسارت اغلب به آخرت انسان بازمی‌گردد. نگاه بیشتر افراد در جامعه‌ی ما به منفعت و ضرر است؛ غافل از آنکه بسیاری از فایده‌هایی که می‌برد، در رشوه‌خواری، فیش‌های نجومی، رابطه‌بازی و زد و بندها و… خسارت بار هستند. 

علم مبارزه‌ی لیبرالیسم، چیزی نیست جز دنیاگرایی، اصالت لذت، اصالت منفعت، ایندویژوالیسم، با بهره‌گیری بی حساب و کتاب از پول. بنابر بیان حیرت‌انگیز امام خامنه‌ای در دیدار با فرماندهان سپاه، که بشر امروز یک قُل و زنجیر بیشتر ندارد و آن اقتصاد دلار مبنا است. 

علم مبارزه‌ی لیبرالیسم برای مقابله با دیگران، مقابله با پول آن‌هاست. دلار آمریکا مبنای اقتصاد جهان است و سال گذشته توانست در یک جنگ ارزی ۴۵ روزه با کشور چین، ۴۰ درصد از اقتصاد این کشور را نابود کند. جیمز ریکارد نویسنده‌ی کتاب مشهور «جنگ ارزی» سال ۹۲ در اندیشکده‌ی کارنگی برای مسئولین آمریکایی و اندیشمندان آن شرح می‌دهد که در سال ۹۰ یک جنگ ارزی را علیه ایران آغاز کردند که ظرف ۲۴ ساعت توانستند ۴۰ درصد ارزش ریال را نابود کنند؛ این بدان‌معناست که تمام دارایی‌های حکومت، دولت، مردم  و هرآنچه که می‌ارزد در طی یک روز به ۶۰ درصد کاهش پیدا کرد. اگر تا دیروز یک میلیون تومان شما همان مقدار می‌ارزید، روز بعد، به ارزش ۶۰۰ هزار تومان کاهش پیدا کرد. این سیستمِ به محاق بردن قدرت یک ملت در قرآن به «جنگ با خدا» نام‌گذاری شده است.

همواره تاریخ مشحون آن بوده که بشر می‌خواست کیمیاگری کرده و مس را به طلا مبدل کند. بشر امروز این آرزو را برآورده کرده که دیگر نه مس، بلکه کاغذی بی‌ارزش را به طلا تبدیل کرده است! امام خمینی(ره) به عنوان یک فقیه و عالم دین فرمود: «پول نباید کار کند.» معنای این حکم چیست؟

اگر در اندازه‌ی یک قند کوچک، فلز طلا داشته و از آن سکه ضرب کنیم، این سکه، پول و ذخیره‌ی ارزش محسوب می‌گردد؛ به این دلیل که اگر له و شکسته شود، بازهم می‌ارزد. تا زمانی‌که ماهیت آن سکه و پول است، امکان خرید و فروش ندارد. اگر این قطعه طلا را ذوب کرده و یک انگشتری بسازیم، حال دیگر تبدیل به کالا شده و خرید و فروش آن امکان‌پذیر می‌شود.

پول، واحد اندازه‌گیری‌ کالا است. نباید به عنوان یک کالا، خودش خرید و فروش بشود. همچنین پول باید چون طلا ذخیره‌ی ارزش نیز باشد. پول امروز چگونه است؟ کاغذی‌ست که مقرر شده بود تا رسیدی برای طلاهای موجود در گاوصندوق خزانه‌ی هر کشور باشد یعنی به ازای آن، طلا موجود باشد. بعد از پیمان برتون وودز مقرر شد تا سیستم پایه‌ی طلا منحل شود و از آن پس دیگر دلار آمریکا، بدون پشتوانه است. سپس دیگر کشورها نیز در پی آمریکا همین‌گونه عمل کردند؛ امروز تمام پول‌های جهان بدون پشتوانه است و از همین‌رو اقتصاد جهان ۶۰ تریلیون دلار بدهی دارد که یک سوم آن از جانب آمریکا است.

 اگر اسکناس امروزی که هیچ طلایی در پشتوانه‌ی خود ندارد، له شده، خیس و پاره شود یا آتش بگیرد، بازهم ارزش دارد؟ تصور بشر در این است که با چاپ پول بدون پشتوانه (ربای جهانی) ثروت خود را زیاد می‌کند اما خدا در قرآن خود فرموده که ربا را به محاق می‌برد. بدهی سرسام آور امروز جهان، معنای همین نکته است. پروفسور کورتن در کتاب «سرمایه‌داری فردا» می‌نویسد: «خلق پول، خلق ثروت نیست؛ خلق بدهی‌ست.» و این بدهی سرانجام به فروپاشی می‌انجامد.

وقتی به اقتصادی که دلار مبناست تن در داده و آقایی و سروری‌اش را پذیرفتیم، پس دشمن می‌تواند طی ۲۴ ساعت ۴۰ درصد ارزش پول ما را نابود سازد. علم مبارزه‌ی لیبرالیسم، این‌گونه است. اگر پیامبر عظیم‌الشأن اسلام مأمور شد تا تبعیت از قواعد کفار نکند، این حکم خدا در سطح زندگی ما به نحو اولی مؤثر است. امروز شکستن هیمنه‌ی اقتصاد دلار مبنای جهان، مبتنی بر قواعدی که اجازه‌ی چاپ پولِ بدون پشتوانه را به آن‌ها می‌دهد و با دلارشان که مبنای اقتصاد جهان است، هر زمان بخواهند ملتی را به نابودی می‌کشانند، مسئولیت  هر مجاهد کبیر و انقلابی است. چراکه جنگ جدید دیگر همچون گذشته جنگ توپ و تانک نیست، بلکه جنگ پول‌ها است؛ یعنی علم مبارزه‌ی لیبرالیسم.

 

استاد حسن عباسی

۱۳۹۵/۸/۷

لیبرالیسم و اصالت فایده

انسان‌ها فطرتاً بر نفع و ضرر باور دارند؛ از این‌رو ترس که یکی از انگاره‌های اصلی مقابله با ضرر است، مبتنی بر ظرفیت خوف و رجا سبب می‌شود تا انسان بی‌محابا دست به هر عملی نزند. از این‌رو تلاش برای نفع و عدم ضرر یک تلاش فطری و عقلی محسوب می‌گردد که در قاعده‌ی فقهی «لاضرر و لاضرار» نیز بر آن تأکید می‌شود.

زندگی یک قمار است که در آن هر انسانی در تلاش برای طی نمودن مسیر عمر، بَرنده خواهد بود یا بازنده. برای انسانی که ریشه در آسمان دارد، نفع و ضرر او ریشه در انگاره‌های عمیق‌تری چون فلاح و خسارت، عزت و ذلت مبتنی بر حق و باطل دارد. اگر توانست سازوکاری را رقم بزند که نفع او بر حق بوده و برایش عزت به ارمغان آورد، او بُرده است. بسیاری از مشکلات نظام مهندسی اجتماعی و فرهنگی و اخلاقی بشر در این است که توانایی تشخیص سود و زیان خود مبتنی بر حق و باطل را نداشته است.

از دید عموم، مواجهه با چنگ و دندانی که کفتار و گرگ و شغال نشان می‌دهند، زیان‌آور است؛ اما اگر عزت و فلاح ما بر این تقابل باشد، چه باک از زیان. امام حسین (علیه‌السلام) نیز حسب ظاهر شکست‌خورده و ضرر کردند؛ خود و یارانشان شهید شدند و خانواده‌شان را به اسارت بردند. در مقابل، سپاهیان یزید سود برده و پیروز شدند. اما در این ضرر دنیوی، فلاح و رستگاری آخرت بود و در آن منفعت دنیوی یزید، خسارت آخرت. این‌گونه است که فرمود: پسر مرجانه مرا بین شمشیر و عزت مخیر کرده است؛ البته من و پذیرش ذلت، هیهات! اگر چنین قوه‌ی تشخیص در نظام اجتماعی وجود داشته باشد، آن را تبدیل به یک نظام اجتماعی ممتاز می‌کند.

دانش مدرن که مبتنی بر اصالت فایده (یوتیلیتاریانیسم) به برخورداری بی‌حساب و کتاب دامن زده است، دوگانه‌ی سود و زیان را صرفاً مادی می‌سنجد و در حسابداری مدرن، مسئله‌ این است که چه داشته‌ای بوده و چه برداشتی صورت گرفته است. سود و زیانی که بر مبنای حرام و حلال، عزت و ذلت، حق و باطل بوده باشد، هیچ جایگاهی در این علم ندارد. از این نظر، عجیب نیست که جرمی بنتام، یکی از چهار مرد بزرگ لیبرالیسم، بر اساس نظریه‌ی خود «یوتیلیتاریانیسم» یا «اصالت منفعت» کتابی به نام «دفاع از ربا» دارد! در نگاه بنتام، «سود» همه‌چیز است.

http://dl-abbasi.ir/yekta/1395/Image/Matn/Jebhe_Mardomi/1%20(3).jpg

جامعه‌ی امروز در سبک زندگی خود، تنها متوجه فایده و ضرر است؛ ولی با منفعتی که از رشوه‌خواری، فیش‌ها و ملک‌های نجومی، رابطه بازی و زد و بندها و سوداگری‌ها و برخورداری‌های مفرط به کف می‌آورد، خسارت را برای خود رقم‌زده است.

در اندیشه‌ی قرآنی مترصد آن هستیم تا نفع و ضرر انسان، بر پایه‌ی رستگاری دنیوی و اخروی او باشد. بر همین اساس قرآن کریم به‌موازات منفعت و ضرر، فلاح و خسارت را نیز تبیین نموده است. دوگانه‌ی نفع و ضرر، دنیوی است؛ اما فلاح و خسارت تماماً متوجه آخرت یا دنیویِ ناظر به عقبی است. اگر مطابق قواعد حسابداری مدرن و اقتصادسنجی مدرن و تئوری بازی‌ها و… فلاح و خسارت را حذف کرده و صرفاً لایه‌ی روبنایی (سود و زیان) را ببینیم نتیجه‌ی طبیعی آن ۴۵۰ میلیون صفحه‌ی پورن، زنازادگی یک‌سوم جمعیت زیر ۲۰ ساله‌ی جهان مطابق آمار رسمی سازمان ملل، ۶۰ تریلیون دلار بدهی اقتصاد جهان، نابودی منابع کره‌ی زمین و… است؛ که نشانگر سقوط آزاد بشر در اخلاق و معنویت و اجتماع و اقتصاد است.

ضرر و منفعت عمدتاً دنیوی‌ست و منابع نیز در دنیا محدود است؛ پس از این‌رو سود و زیان ما عموماً در نسبت با همدیگر تعریف می‌شود. اما خسارت، حاصل باور و عمل انسان بوده که بر عمر و ایمان او وارد می‌شود. کافی است انسان به این نکته باورمند بشود که نباید خسارت ببیند؛ آنگاه از خود می‌پرسد، آیا سودی که از ربا و نظام مالی ربوی حاصل او می‌شود حق بوده و مبتنی بر حلال و حرام بوده یا خیر؛ چنین منفعتی برای خود و کشورش رقم زننده‌ی عزت است یا ذلت؟!

http://dl-abbasi.ir/yekta/1395/Image/Matn/Falah%20Ya%20Khesarat/Hesabdari.jpg

اگر این گزاره‌ها را در علم حسابداری و اقتصادسنجی مدرن وارد نسازیم، چگونه انتظار برپایی یک نظام اجتماعی پیچیده را داریم که در آن خبری از فیش‌های نجومی و اختلاس‌های میلیاردی و نظام مالی ربوی و… نباشد؟ انقلاب سیاسی سال ۵۷ قصد تغییر دو مقوله را داشت: اتومبیل قراضه‌ی جامعه و راننده‌ی ناخلف آن. با انقلاب اسلامی، راننده تغییر کرد و امام در پشت فرمان اتومبیل جامعه نشست اما یک مشکل اساسی باقی ماند، ماشین جامعه، هم‌چنان قراضه است.

حوزه‌ی نگاه نهادهایی چون دیوان محاسبات و سازمان بازرسی در کشور ما دینی نیست؛ بلکه همان دانش حسابداری سکولار مبتنی بر دیدگاه افرادی چون پونزی است که در دانشگاه‌های ما تدریس می‌شود و افراد شاخص آن وارد این دو سازمان‌ می‌شوند. بنابراین طراحی علم اقتصادسنجی و حسابداری که اساس آن بر محاسبه‌ فلاح و خسارت باشد، ضروری است. چراکه معماری یک نظام اجتماعی مطلوب زمانی صورت می‌گیرد که از متن به بطن و از صورت ظاهر به باطن این گزاره‌ها برسیم و مبتنی بر آن عمل کنیم. نهادهای سازمان بازرسی و دیوان محاسبات در تحقق اسلام ناب، نهادهایی هستند که باید در آن‌ها مؤلفه‌های عزت و ذلت، و فلاح و خسارت محاسبه شوند. این‌گونه می‌توان امید داشت که نظام، نظام دینی‌تری شود.

فلاح یا خسارت، مسأله این است!

 

پی‌نوشت:

برگرفته از بیانات استاد حسن عباسی

برای مطالعه‌ی بیشتر به جلسات ۳۱۶  و  ۳۱۲   و  ۳۳۹   کلبه کرامت مراجعه نمایید.

لیبرالیسم در دولت موقت؛ اولین چالش انقلاب اسلامی

کارشناسان سیاسی جهان پس از گذشت ۳۸ سال از انقلاب اسلامی همچنان در بُهت و حیرت‌ند که چگونه در فضای دوقطبی شوروی و آمریکا که آن‌روزها در اوج خود بودند، پیرمردی با نعلین و عبا و عمامه، انقلابی را رقم زد که ۳۸ سال روی پای خود ایستاده و ثبات دارد. در بیست‌ویکم دی‌ماه ۱۳۵۷ به دستور امام راحل(ره) از پاریس، شورایی در ایران به نام شورای انقلاب تشکیل شد و یک ماه پس از آن، انقلاب اسلامی به پیروزی رسید.

http://dl-abbasi.ir/yekta/1395/Image/Matn/ShorayeEnghelab/1.jpg

 تبیین دقیق این مراحل برای ذهنیت تاریخی جوانان از انقلاب ضروری است تا بدانیم چطور شد این انقلاب ۳۸ سال دوام آورد. شورای انقلاب متشکل از هشت نفر اصلی بود که جریان اصلی آن هستند: مرحوم آیت‌الله طالقانی – مرحوم آیت‌الله مهدوی کنی – مرحوم آیت‌الله موسوی اردبیلی – مرحوم آیت‌الله هاشمی رفسنجانی – شهید بهشتی – شهید باهنر – شهید مطهری  و امام خامنه‌ای. البته بعدها افرادی چون بنی‌صدر، بازرگان، تعدادی از شخصیت‌های ملی‌گرا و مذهبی، تعدادی از شخصیت‌های جبهه ملی و افراد مُتنفذ سیاسی نیز به آن اضافه شدند.

http://dl-abbasi.ir/yekta/1395/Image/Matn/ShorayeEnghelab/2.jpg

 شورای انقلاب، از دی‌ماه سال ۵۷ تا دی‌ماه سال ۵۸ در یک سال طوفانی مسئولیت اصلی کارهای ستاد انقلاب را عهده‌دار بود و دو نقش اساسی داشت:

  1. ستاد امام راحل(ره) در انقلاب بود؛ در واقع شورایی برای رهبری و مدیریت انقلاب، زیرنظر امام.
  2. خلاء ناشی از نبود مجلس و قوه مقننه را در شرایط انقلاب پر کرده بود تا انتخابات برگزار شود و دولت انتخابی مردم روی کار بیاید.

شورای انقلاب، شخص آقای بازرگان را پس از پیروزی انقلاب اسلامی به عنوان نخست‌وزیر به امام معرفی کردند. دولت موقت از دل همین شورا بیرون آمده، سپس عمده‌ی وزرایش را از جریان نهضت آزادی چینش کرد و تا ۱۵ آبان سال ۵۸ (یعنی بعد از تسخیر لانه جاسوسی توسط دانشجویان پیرو خط امام که امام خمینی(ره) آن را انقلاب دوم نامیدند) ادامه یافت. شورای انقلاب در این بازه زمانی یک ساله‌ی بسیار طوفانی، چند اقدام اساسی به عمل رساند:

  1. کمک به تشکیل دولت موقت
  2. کمک به دولت موقت در برگزاری رفراندوم «جمهوری اسلامی، آری یا خیر»
  3. زمینه‌ی ایجاد مجلس خبرگان رهبری و تنظیم قانون اساسی جمهوری اسلامی و تشکیل مجلس شورای اسلامی و ریاست جمهوری در ماه‌های آتی.

http://dl-abbasi.ir/yekta/1395/Image/Matn/ShorayeEnghelab/3.jpg

مطالعه‌ی تاریخ انقلاب، این مسأله را روشن می‌کند که تمام ۳۸ سال بعدی انقلاب متأثر از آن یک سال نخست بوده است. کشمکش و تقابل بین دو جریان اصلی، یکی در شورای انقلاب و دیگری در دولت موقت در نیمه تیرماه سال ۵۷ به درگیری بین این دو گروه انجامید. تا به اینجا نظر اعضای اصلی شورای انقلاب بر این بود که روحانیون، تنها وظیفه ارشادی داشته و در کار اجرایی دخالت نکنند، افراد در تخصص‌های خود بیایند و کار اجرایی را در دست بگیرند. اما در ۱۴ تیرماه ۵۷ آنچه که محرز می‌شود این است که اگر عالم دین مستقیماً حضور پیدا نکند، با تکنوکرات‌ها نمی‌شود دین را پیاده کرد. از بیستم تیرماه، بزرگان و عالمان دینی برخی مسئولیت‌ها را عهده‌دار می‌شوند اما باز به نتیجه نمی‌رسند؛ بحث‌های ملی‌گرایی جدی می‌شود و جدایی‌طلب‌ها در کردستان و ترکمن‌صحرا و خوزستان و سیستان وارد عمل می‌شوند؛ با حرکات جریانات چپ، انحرافات جدی‌تر شده و دولت موقت از انقلاب جدا می‌شود.

اسلام برای ایران یا ایران برای اسلام، مسأله این است!

اولین چالش اصلی که انقلاب اسلامی با آن روبرو شد، دولت بازرگان بود. آقای بازرگان یک فرد لیبرال بود. در طول کمتر از یک سالی که دولت موقت را اداره کرد، کشمکش‌های او با امام راحل بر سر اصل اسلام در نظام، یا لیبرالیسم در نظام بود. آقای بازرگان بعد از کناره‌گیری از دولت موقت، نکته‌ای را در کتاب خود صراحتاً نوشت، که دعوای بین شورای انقلاب و دولت موقت بود؛ این دعوا تا به امروز نیز جریان داشته است. لب کلام در بحث ایشان این نکته است: «ما اسلام را برای ایران می‌خواهیم؛ و امام، ایران را برای اسلام» او این‌گونه جا انداخت که امام، از ایران و ایرانی استفاده ابزاری می‌کند؛ اما نگفت که خود، از اسلام استفاده ابزاری کرده و آن را فدای ایران می‌خواهد. جریان ایشان تنها به این علت که مردم انقلابی حاضر در صحنه، مؤمن هستند، اسلام را برای این مردم می‌خواست. به این معنا که اگر فردا روزی مردم اسلام را نخواستند، به هر آن چیزی غیر از اسلام که مردم بپذیرند، تن در می‌دهیم. این، تلقی و تفکر خطرناک آقای بازرگان همچنان در جامعه‌ی ما زنده است.

http://dl-abbasi.ir/yekta/1395/Image/Matn/ShorayeEnghelab/4.jpg

سخن امام، این نبود آقای بازرگان! آیا اسلام به عنوان یک هویت مطلق نیاز به این دارد که ایرانی فدایش بشود؟ یا آنکه، ایرانی زمانی که اسلام را پذیرفت، با اسلام متعالی بشود؟ امام می‌فرمود: «می‌بینم که این ملت الهی شده‌اند.» ملتی که الهی و اسلامی شد، دیگر در ظرف ایران نمی‌گنجد؛ یک هدف بلند دارد و آن تمدن نوین اسلامی‌ست. راه حیات طیبه بشریت، اسلام است. یعنی همه‌ی کره‌ی زمین باید نظام جامع اسلامی بشود. برای شکل‌گیری این تمدن، ایرانی‌هایی که مملو از اسلام شده‌اند می‌بایست این انرژی را به جهان صادر و ساطع نمایند. امام خمینی(ره) بعداً فرمودند: «مقصد ما اسلام است.» نظر ایشان بر این بود که انسان‌ها مهم هستند؛ راه تعالی ایران و انسان ایرانی، از اسلام می‌گذرد و اگر قرار است ایران به جایی برسد، تنها از راه اسلام می‌تواند به آن اهداف دست یابد. از لیبرالیسم و مارکسیسم و ملی‌گرایی، به جایی نخواهد رسید آن‌گونه که دیگر کشورهای جهان با مبنا قرار دادن این ایدئولوژی‌ها به جایی نرسیدند. اگر اسلام را مبنا قرار دهیم، این امکان را داریم که ایران را سکوی پرتابی برای حرکت اسلام و تحقق تمدن نوین اسلامی داشته باشیم. اسلام، به انسان ایرانی هویت می‌بخشد. امروز انسان ایرانی در سطح مناسبات بین‌المللی و منطقه‌ای عزیز است؛ زیرا به اسلام عمل کرده‌ایم.

http://dl-abbasi.ir/yekta/1395/Image/Matn/ShorayeEnghelab/5.jpg

دو قطبی کاذب ایران‌گرایی و اسلام‌گرایی

این دعوا باید به صورت بنیادین برطرف شود. آیا امام خمینی(ره) ایران را برای اسلام می‌خواستند؛ یا آقایان رفورمیست و ملی‌گرا، اسلام را برای ایران می‌خواهند؟ اساس معادله‌ی دوقطبی که آقای بازرگان مطرح کرد و تا امروز مبنای عمل بسیاری در درون جامعه و حکومت ماست، غلط است. آقای بازرگان، اسلام را برای ایران نمی‌خواست؛ شاهد آن این نکته است که هیچ گزاره‌ای از اسلام برای پیاده کردن در جامعه نمی‌آورد؛ نظر ایشان این بود که باید تفکر ناسیونالیستی و لیبرالی را پیاده کرد. در این‌سو، امام نیز این‌گونه که بازرگان ادعا کرد، ایران را فدای اسلام می‌خواهد، نبود. این تلقی آقای بازرگان که بر مبنای یک فرض غلط استوار است را باید از آرایش سیاسی کشور کنار گذاشت. امام می‌فرمود: «مقصد ما اسلام است.» و این با مردم مسلمان، محقق می‌شود. اگر مردم به اسلام باورمند شوند، حتماً برای تحقق اسلام در سراسر جهان تلاش خواهند نمود؛ امروز کسی که عازم سوریه شده و در بیرون از مرزهای کشور خود شهید می‌شود، آنقدر رشید گشته که آمادگی دارد جانش را در هر کجای جهان برای اسلام بدهد.

در ۳۸ سال گذشته‌ی انقلاب اسلامی، همیشه با خطر کسانی که مصادر قدرت قرار می‌گیرند، روبرو بودیم، چرا که مسأله‌شان لیبرالیسم بوده است، ولو اینکه به زبان نیز نیاورده باشند. جریان لیبرال در داخل نظام می‌گوید انقلاب در سال ۵۷ تمام شد. اگر بازرگان زمانی می‌گفت: «ما اسلام را برای ایران می‌خواهیم؛ و امام ایران را برای اسلام» همین دعوا در امروز جمهوری اسلامی می‌شود: «تفکیک بین انقلاب اسلامی یا جمهوری اسلامی.» سال ۸۵ در مجله راهبرد وابسته به مجمع تشخیص مصلحت نظام متنی توسط حسن روحانی- رئیس جمهور فعلی منتشر گردید مبنی بر این‌که «می‌خواهیم انقلاب اسلامی باشیم، یا جمهوری اسلامی؟ انقلاب کردیم که به جمهوری اسلامی برسیم؛ پس نباید به عقب بازگردیم. اگر انقلاب اسلامی باشیم، باید انقلاب‌مان را صادر کنیم؛ اما اگر جمهوری اسلامی باشیم، در مرزهای خود محدود شده و دست و پای خود را در داخل جمع کرده و ثروت ملی تولید می‌کنیم.» [اما به‌ واقع آیا چنین است؟]

http://dl-abbasi.ir/yekta/1395/Image/Matn/ShorayeEnghelab/7.jpg

سخنرانی استاد حسن عباسی

با موضوع شورای انقلاب، بدون روتوش – ۲۰ دی ۹۵ – تهران، مسجد صاحب الزمان (عج)

دکترین لسه‌فر

مدرنیسم در حوزه­ی انسان­‌شناسی، در دو بخش فردی و جمعی، به بازتعریف مفاهیمی مانند ایندیویژوآلیسم یا تفرّد، کلکتیویسم یا تجمع، هدونیسم یا لذت­گرایی، و اَمورالیسم یا اخلاق­‌زدایی اجتماعی منتج شد. این چهار ایدئولوژی ویران‌گر، به مفهومی به نام «لسه‌فر» منتهی گشت.

لسه‌فر یعنی «بگذار هرچه می‌خواهد انجام دهد.» تلقی دینی این است که بر سر در قوم لوط نوشته شده بود: این قوم هرچه می‌خواهند، انجام می‌دهند. لسه‌فر ماهیتاً به دنبال نفی احکام دینی است. شیطان نهی می‌کند که جلوی انسان را نگیرید. او را رها کنید و حرام و حلال را برنتابید. در اندیشه فروید، کشش‌ها و کنش‌های دو جنس مخالف طبیعی ا‌ست؛ اگر جلوی آن گرفته شود، برخلاف طبیعت انسان است پس سبب عقده‌ای شدن او می‌شود؛ لذا هیچ‌گونه احکام شرعی را برنمی‌تابد. در مقابل، انبیا(ص) و ائمه(ع) شرط‌گذاری می‌کنند که آزادی و رهایی حقیقی انسان تنها در گرو رهایی از بند هواهای نفسانی است؛ در صورتی که انسان به خواهش‌های نفسانی خود میدان نداده و نفس خود را در قُل و زنجیر کند نه تنها عقده‌ای نشده که نجات می‌یابد. سراسر قرآن و پیام همه‌ی انبیا(ص) این است که از هوای نفس تبعیت نکنید.

برای فهم بهتر لسه‌فر، خانواده‌ای را تصور کنید که همراه فرزند خردسال خود در مکانی مهمان هستند؛ کودک بازیگوشی می‌کند و والدین مرتب به او تذکر می‌دهند؛ فرد میزبان خطاب به مهمان می‌گوید: «رهایش کنید. بگذارید راحت باشد.» اگر کودک‌ رها شد، انگشتان خود در پریز برق فرو می‌کند؛ یا شاید دست خود را در چرخ گوشت ببرد؛ اگر پدر و مادر مراقب نباشند، بلایی بر سر خود می‌آورد. چنین نمونه‌ای را در سطح اجتماع تصور کنید؛ ممکن است این نکته به ذهن خطور کند که آیا مردم جامعه صغیر هستند که نیاز به ولی داشته باشند؟ پاسخ این است که آری. کسی که مواد مخدر مصرف می‌کند، صغیر است. افرادی که از چراغ قرمز عبور می‌کنند، همه می‌دانند که نباید چنین کنند؛ اما بدان عمل نمی‌کنند. مشکل از ندانستن‌ها نیست، بلکه از دانسته‌هایی ا‌ست که به آن‌ها عمل نمی‌شود؛ لذا انسان همواره به ولی نیازمند است تا راه صحیح را به آن تذکر دهد.

در دکترین لسه‌فر، فاعل هوس، دو گزاره‌ی نفی تبعیت از شرع و عقل و تبعیت از شیطان را انجام می‌دهد و قله هوس فردی به اندازه‌ی عمل فاعلِ هوس، ارتفاع می‌گیرد. بن‌مایه‌ی طرح‌ریزی استراتژیک در امانیسم و نخ تسبیح آن، لسه‌فر است. لسه‌فر، آن‌گونه که هست در دانشگاه‌ها معرفی نشده و تنها در اقتصاد تدریس می‌شود. اقتصاد بازار آزاد با دکترین لسه‌فر، یعنی رهاسازی قیمت‌ها تاجایی که کالاها به اندازه سقف خرید مردم گران شوند؛ هدف این نیست که کالاها فروش نروند، به همین علت اگر مردم نتوانند خرید کنند، عرضه‌کنندگان ناچارند قیمت‌ها را تا اندکی کمتر از از حد توان خرید مردم پایین بیاورند.

وقتی جامعه‌ای مملو از افرادی‌ست که ایندویژوال، هدونیست، امورال و کلکتیویست هستند، نیاز به یک ساختار یا دولت متناسب خود دارند که مکمل آنان در نفسانیات‌شان باشد. چنین دولت‌هایی را «دولت رفاه» می‌نامند. مفهوم دولت رفاه، رسیدگی به آحاد جامعه نیست؛ بلکه در یک نکته خلاصه می‌شود: تک‌تک افراد در یک جامعه هرآنچه دل‌شان خواست، انجام می‌دهند (لسه‌فر) و برای ارائه‌ی خدمت به اینان، دولتی تشکیل می‌شود که در همین راستا برای‌شان کار کند (وله‌فر).

لسه فر

لیبرالیسم در جناح‌های سیاسی کشور

هر دو جناح سیاسی کشور در حوزه اقتصاد، «لیبرال» هستند.

در سیاست داخلی دو جناح اصلی در کشور داریم که اختلاف نظرهایی در سیاست داخلی و خارجی و فرهنگ و… باهم دارند اما تنوع اقتصادی در جامعه ما هنوز برای مردم روشن نشده است. هر دو جناح موسوم سیاسی در کشور ما از حیث اقتصادی «لیبرال» هستند و میان آن دو اتفاق نظر در حوزه‌ی اقتصاد وجود دارد. هنوز در جمهوری اسلامی مرحله‌ای که بشود مابین جناح‌ها به «لحاظ اقتصادی» تفکیک قائل شد، وجود ندارد. سیاست‌مداران ما در ارائه‌ی مدل‌های جایگزین سخنی نگفته و لب نگشودند مگر آنکه لیبرالیستی بوده زیرا تحصیلات‌شان این‌گونه بوده است. به‌طور مثال در جناح موسوم به #اصول‌گرا هنوز اقتصاددانی که دکترای اقتصاد داشته و در مقابل انگاره‌های لیبرالی حرفی مابه ازا داشته باشد را نمی‌شناسیم.

امام خمینی(ره) جمله‌ی مهمی داشت مبنی بر اینکه «تا من هستم نخواهم گذاشت این مملکت به‌دست لیبرال‌ها بیفتد» لیبرالیسم اگر آمد، چیزی از اسلام و جمهوری اسلامی نمی‌ماند.

جرم رؤسای جمهور و فردی در حد قائم مقام رهبری که قبلاً و بعداً در نظام منفور شدند این بود که از نظر #سیاسی و #اقتصادی لیبرال بودند. اگر از ابتدای انقلاب تاکنون مدیران زیادی دچار مشکل شدند، به این دلیل است که باورشان به اسلام، بسیار عوامانه بوده است. در خانه، مسلمان و متدین تربیت شدند اما هیچ‌گاه به عمق قرآن و اصول و فروع دین توجه نکردند؛ سپس وارد دانشگاه شدند، آنچه را که در آنجا آموختند به فرموده‌ی رهبری معظم مطلقاً غیرتوحیدی بوده؛ بعد که همان انگاره‌ها را در حکومت پیاده کردند، در تعارض با اسلام قرار گرفته و بیرون رانده شدند.

استاد حسن عباسی
نشست جشنواره فیلم عمار، ۱۱ دی ماه ۱۳۹۵

۲۵ـ دست نامرئی بازار و یدالله

هوالحکیم

کرسی نظریه‌پردازی دانش دکترینولوژی –  طرح‌ریزی استراتژیک کلبه کرامت

مجموعه جلسات شورش علیه طمع

عنوان جلسه: دکترین بیعت

 

دریافت ویدئو جلسه

 

موضوع تدریس:

بازار آزاد و دست نامرئی بازار از موضوعات کلیدی و اساسی اقتصاد مدرن به حساب می‌آیند. نظام سرمایه‌داری که بن‌مایه آن را بازار آزاد شکل‌ می‌دهد با بحران جدی مواجه شده از این رو دست نامرئی آدام اسمیت دچار رعشه و از کار افتادگی شده است. در این جلسه مبحث بازار آزاد و دست نامرئی آدام اسمیت مورد نقد و بررسی قرار گرفته است. محورهای جلسه: ۱٫ در اوایل انقلاب همه اصالت‌ها به اصالت اجتماع ختم می‌شد چراکه تفکر چپ حاکم بود و حتی از احادیث و روایات تفاسیر چپ‌گرایانه می‌شد. بعد از انقلاب نیز با روی کار آمدن لیبرال‌ها، تفکر راست و تلقی‌های اباحه‌گری حاکم شد. ۲٫ تقاضا مبتنی بر نیاز است. اگر نیاز متقاضی را کسی مدیریت کند در واقع تقاضا را مدیریت کرده و این روح حاکم بر فضای تبلیغاتی است. ۳٫ امروزه جوامع لیبرالی به ندرت می‌توان از طریق کار کردن ثروت به دست آورد. تنها پول است که کار می‌کند و باعث ایجاد ثروت می‌شود. ۴٫ هر نظام اقتصادی که پول در آن کار می‌کند ربوی است. ۵٫ تبین فلسفه اقتصاد یک ضرورت است تا زمانی که آن امر محقق نشود درواقع دکترین‌‌های اقتصادی شکل نمی‌گیرد. ۶٫ اقتصاد قرآنی و اقتصاد لیبرالی نه تنها در امور تکنیکی و استراتژیکی از هم متمایزند بلکه در دو نگاه پارادامی نیز از یکدیگر متفاوت هستند.   مستند تدریس شده: مستند کوتاه بازار به بررسی چگونگی شکل‌گیری بازار آزاد و مالکیت خصوصی در نگاه اقتصاددانان کلاسیک می‌پردازد. این مستند با یک روی‌کرد انتقادی به مبانی اقتصاد کلاسیک و مدرن و روند تغییرات این سیستم نگاه می‌کند.  محورهای مستند: ۱٫ جان لاک سه شرط برای مالکیت خصوصی می‌گذارد که یکی از آنها این است که مالکیت باید با از طریق کارکردن به دست بیاید. ۲٫ برخلاف نظریه جان لاک در رابطه با مالکیت خصوصی؛ امروز مالکیت منتج از کار نیست بلکه پول باعث ایجاد مالکیت خصوصی می‌شود. ۳٫ دست نامرئی بازار تعادل بین عرضه و تقاضا را ایجاد می‌کند و این همان خدای بازار است که همه‌جا را فراگرفته است. ۴٫ آدام اسمیت نظریه تکامل را قبل از داروین پیش‌بینی کرده بود. او اندک بودن وسایل معاش را عامل اصلی عدم تولید مثل فقرا می‌داند و اظهار می‌کند که طبیعت به هیچ طریقی نمی‌تواند با این مسئله برخورد کند مگر با حذف فرزندان‌شان؛ آدام اسمیت نام این نظریه را نژاد زحمت‌کشان نامید. ۵٫ نژادپرستی به صورت ذاتی در اندیشه آدام اسمیت و علم اکانامی تعبیه شده است. ۶٫ محتوای اصلی سیستم کپیتالیستی بازار آزاد در نگاه آدام اسمیت، یک بازار بر اساس کالاهای واقعی، ملموس و ملزوم زندگی بوده است. ۷٫ امروزه اساس اقتصاد مدرن پول غیر واقعی است که به خودی خود و به سادگی از طریق چرخش پول‌های دیگر کسب می‌شود. ۸٫ در اقتصاد مدرن با پول به مثابه کالا برخورد می‌کنند و سلامت و پیشرفت بشر را نیز بر مبنای پول می‌سنجند. ۹٫ در اقتصاد مدرن ارزش‌‌های پولی به نسبت ارزش‌های زندگی در اولویت قرار دارند. به همین علت تولید ناخالص ملی و میزان پول نشانگر رفاه اجتماعی و پیش‌رفت جوامع محسوب می‌شوند.   پلت‌های تدریس شده:

دکترین اکانامی دکترین بیع
مالکیت درجه یک مطرح است مالکیت درجه دو مطرح است
چرخه‌ی اکانامی خریدمحور است چرخه‌ی بیع فروش‌محور است
انسان‌ها مشتری و عرضه کننده هستند (فروش خود به غیر خدا) الله مشتری و مومنین عرضه‌کننده هستند (فروش خود به خدا)
طمع و تکاثر ثروت اساس بازار اکانامی است قناعت و بخشش اساس بازار اسلامی است
دست نامرئی آدام اسمیت و پول خدای بازار اکانامی است یدالله رب و سامان‌دهنده بازار اسلامی است
معیشت مردم را به نسبت دنیا رقم می‌زند معیشت مردم را به نسبت آخرت رقم می‌زند.
اولویت ارزش پول اولویت ارزش حیات طیبه
پول کار می‌کند انسان کار می‌کند
منفعت و ضرر موضوعیت دارد فلاح و خسارت موضوعیت دارد

 دانلود PDF  پلت‌های جلسه۴۷۹ کلبه‌کرامت: