لیبرالیسم در پارادایم اصالت بشر


در یک تبیین صحیح علمی همیشه نیاز به تعیین و تبیین پارادایم مربوطه است. به عبارتی با توجه به تعریف پارادایم: «پارادایم مدل یا یک برنامه­‌ی کار عمومی است. در جامعه‌­شناسی علم، پارادایم به معنای چارچوب عمومی است که با رجوع به آن می‌­توان مسائل را تحلیل نمود.» پارادایم، تصویری بنیادی از موضوع بررسی یک […]


در یک تبیین صحیح علمی همیشه نیاز به تعیین و تبیین پارادایم مربوطه است. به عبارتی با توجه به تعریف پارادایم: «پارادایم مدل یا یک برنامه­‌ی کار عمومی است. در جامعه‌­شناسی علم، پارادایم به معنای چارچوب عمومی است که با رجوع به آن می‌­توان مسائل را تحلیل نمود.» پارادایم، تصویری بنیادی از موضوع بررسی یک علم است. پارادایم تعیین می­‌کند که در یک علم چه چیز را باید بررسی کرد، چه پرسش‌هایی را می­توان به پیش کشید، این پرسش‌­ها را چگونه باید مطرح کرد و در تفسیر پاسخ­‌های به دست آمده چه قواعدی را باید رعایت کرد. پارادایم، گسترده‌­ترین وجه توافق در چارچوب یک علم است و در جهت تفکیک یک اجتماع علمی از اجتماع دیگر عمل می­‌کند. می‌­توان گفت پارادایم، شهر ذهن انسان است و گام اساسی در ساختار تفکر فلسفی و علمی، تبیین پارادایم و چارچوب تصوری است.

قاعده­‌ی مرکز – پیرامون

اما خود یک پارادایم چگونه تعیین و تبیین می‌شود؟

برای تبیین هر پارادایم می­‌توان از قاعده­‌ی مرکز- پیرامون استفاده کرد که در آن، هر پارادایم به عنوان یک کل، به مثابه یک دایره تصور می­‌شود که همه چیز در آن با مرکز دایره تعریف می­‌گردد. به عبارتی همه چیز در پیرامون به مرکز اقتدا می‌­کند. در واقع تبیین و تنظیم ساختار تفکر در یک پارادایم، بستگی به تبیین انگاره‌­ی مرکزی که همه چیز با آن تعریف می‌­شود دارد.

مرکز پیرامون

در قاعده­‌ی مرکز – پیرامون در محیط اجتماع بشری کنونی، دو گونه­‌ی عمده‌­ی پارادایمی وجود دارد:

  • سوپرپارادایم امانیسم. بشر در کانون مناسبات هستی قرار دارد، و همه چیز و همه کس با او تعریف می­‌شود، حتی خدا نیز در نسبت با بشر دیده و تبیین می­‌شود.امانیسم
  • سوپرپارادایم تئوئیسم.  به جای بشر یا هر پدیده‌­ی دیگری، این خداست که مرکز و کانون هستی است و در مناسبات هستی، همه چیز با او تعریف و تبیین می­‌شود.تئویسیم

در تلقی برخی افراد که در حیرت میان پذیرش اصالت انسان یا پذیرش اصالت خدا قرار دارند، نوعی «دو مرکزگرایی» یا «دوآل­سنتریسم» وجود دارد که هم خدا و هم بشر، هم­زمان در کانون جهان­‌بینی آنها قرار دارند. این تلقی با کلیات قاعده­‌ی مرکز – پیرامون در تعارض است، زیرا دایره‌­ای که دو مرکز داشته باشد، یا مرکزی که دارای دو هویت ناهمگون باشد، وجود ندارد.

دوآلیسم

در هر پارادایم کلان، روند حرکت اجتماع مورد بررسی قرار می­‌گیرد. چنین حرکتی، موجب شکل­‌گیری تاریخ است. محل تلاقی فلسفه‌­ی تاریخ با فلسفه­‌ی اجتماعی و فلسفه­‌ی علم، در تبیین این روند حرکت پارادایمی است.

انتقال­‌شناسی

بستر توسعه در تفکر مدرن، در مبحث انتقال­‌شناسی یا ترانسفورمیسم در حوزه‌­ی فلسفه­‌ی تاریخ است. آن­چه مقوم تاریخ است انتقال از یک عصر به عصر دیگر، و انتقال از یک دوره با سلسله هنجار و ارزش مشخص، به دوره­ای دیگر، با سلسله‌­­ای از هنجارها و ارزش­‌های متفاوت است. این انتقال، یک متغیر کلیدی دارد: انتقال از گزاره­ای قدیمی به انگاره­ای جدید. آن­چه گزاره­ای قدیمی و دارای قدمت نامیده می‌­شود در این معنا، ترادیسیون خوانده می­‌شود که می­‌توان مسامحتاً آن را «سنت» ترجمه نمود.

در گذر زمان و حرکت از عصری به دورانی دیگر، در واقع حرکت از ترادیسیون (سنت) به تجدد و سپس به ترادیسیون در چهار مرحله صورت می­گیرد. این مراحل انتقال­‌شناسی حرکت یک جامعه از سنت به تجدد و سپس به سنت، در یک روند سینوسی و نوسانی ارزیابی و حتی مدیریت می­‌شود.

۱– نواندیشی

یک پدیده­‌ی اجتماعی که سنت شده است، ممکن است در گذر زمان ناکارآمد شود. این ناکارآمدی، ضرورت جای­گزینی برای آن را نشان می­‌دهد. در این مرحله، چاره‌­اندیشی برای جای­گزینی آن سنت ناکارآمد آغاز می‌­شود. در اثر ممارست و تلاش، بالاخره یک انگاره‌­ی جدید و جای­گزین، ابداع می­‌شود. این مرحله نخست را می‌­توان «نواندیشی» نامید زیرا در آن، اندیشه­‌ی نوینی برای جای­گزینی با اندیشه­‌ی مبنایی سنت جاری اندیشیده شده است.

۲- نوگرایی

پس از آن­‌که اندیشه­‌ی نوینی پرداخته شد، در میان نخبگان و سپس توده‌­ها مطرح و ابعاد آن به نقد و بررسی گذارده می­‌شود. به مرور به این اندیشه­‌ی نو، اقبال عمومی و گرایش به وجود می­آید. به این اقبال و گرایش «نوگرایی» گفته می‌­شود، که حاکی از اقبال عمومی در جای­گزینی این اندیشه­ی نو، با آن سنت پیشین است.

۳- نوسازی

هنگامی‌­که اندیشه­‌ی نو با اقبال مواجه شد و «نوگرایی» در جامعه بروز یافت، مطالبه­‌ی آن به «نوسازی» می­انجامد. نهادهای متولی، از نهاد قانون­‌گذار تا دستگاه­‌های تصمیم­‌ساز و سیاست­‌گذار، آن اندیشه­‌ی نو را در قالب طرح و قاعده و قانون، ضمانت اجرا می­‌بخشند. در این مرحله است که به مرور بنای جامعه مبتنی بر آن اندیشه‌­ی نو، «نوسازی» می­‌شود.

در تفکر مدرن، به مرحله‌­ی نواندیشی «مدرنیته»، به مرحله­‌ی نوگرایی «مدرنیسم»، و به مرحله­‌ی نوسازی «مدرنیزاسیون» می­‌گویند. در جوامع غیر غربی که در آن­ها مقوله‌­ی توسعه درو‌‌‌ن­زا نیست و از جوامع غربی اقتباس می­شود، غالباً توسعه را با مدرنیزاسیون یکسان می­پندارند. هم­چنین به دلیل این­که مدرنیزاسیون به سبک غربی، اقتباس از آن چیزی است که در غرب پیاده و اجرا شده است، مفاهیم توسعه و مدرنیزاسیون، مترادف «وسترنیزاسیون» شناخته می­شود.

۴- سنت

پس از نوسازی جامعه و محقق شدن آن اندیشه­‌ی نو در قالب طرح­‌ها و قوانین، به مرور این بنای نو، شامل مرور زمان شده و قدمت می­یابد. این قدمت، آن را کهنه می­نمایاند و گزاره­‌های آن به گونه­‌ای نهادینه و جاری می‌­گردد که از آن به «سنت» یاد می­شود. در این مرحله است که آن گزاره، دیگر «جدید» نیست و به «سنت» تبدیل شده است.

C013-P014

روند جامع انتقال­‌شناسی

روند انتقال­‌شناسی، همیشه آن سادگی انتزاعی حرکت از سنت به تجدد و سپس به سنت را ندارد، بلکه در بسیاری از موارد، به طور گسترده و عمیقی پیچیده است. این پیچیدگی در دکترین توسعه تاثیر عمیقی دارد و عدم درک صحیح آن می­‌تواند روند توسعه را مختل نماید. روند جامع انتقال­‌شناسی در دکترین توسعه، دوازده مرحله دارد که این مراحل دوازده‌­گانه به خودی خود پیچیدگی مزبور را می­نمایاند.

دکترین توسعه

توسعه Development، مفهومی مدرن است که در قرن  بیستم جایگاه ممتازی در حوزه علوم اجتماعی به ویژه در جامعه‌­سازی یافت. مفهوم عربی توسعه ترجمان انگلیسی واژه­ی Development است. دِوِلوپ­منت از واژه­‌ی to develop به معنی خروج از لفافه اخذ شده است. در این معنا، لفافه همان انگاره­‌های ارزشی سنتی جاری در جامعه است.

بنیان نظری توسعه بر مفهوم «تاریخ» قرار دارد. روند حرکت تاریخ، بستر توسعه است و این گزاره‌­ی ظریف، مبنای فلسفه توسعه را شکل می­دهد. بر کرسی زمان در تاریخ، حرکت سینوسی جوامع شکل می‌­گیرد. حرکت سینوسی مزبور، کنشی متناوب است که فراز آن را مدرنیسم Modernism و فرود آن را ترادیسیون یا سنت تشکیل می‌­دهد. دکترین توسعه در این تناوب حرکت سنت و مدرنیسم، موجب پدید آمدن نسبت تاریخ و توسعه با یکدیگر می‌­شود. در این دکترین، ابتدا یک سنت جاری در گذر زمان ناکارآمد شده و  پاسخ­گوی نیاز جامعه نیست. ضرورت عبور از سنت مزبور، مرحله «پسا سنت» را می­نمایاند. این ضرورت در مرحله پسا سنت، موجب بستر سازی برای چاره‌­اندیشی شده و اغلب اوقات منتج به ایجاد «نو اندیشی» یا مدرنیته می­‌شود. پس از باز تولید اندیشه‌­ای نو  برای پاسخ به نیازهای جامعه، مرحله گرایش به آن اندیشه نو یا در واقع «نو گرایی» یا مدرنیسم آغاز می­شود. در این مرحله، متولیان امر و اندیشمندان و اصحاب رسانه، اندیشه و طرح نو مزبور را در سطوح علمی و اجتماعی معرفی نموده و گرایش به آن را در میان نخبگان و عموم جامعه پدید می­‌آورند. پس از گرایش و اقبال عمومی به آن طرح و اندیشه نو، که غالبا حاصل زمان آگاهی اندیشه­‌ورزان آن دیدگاه، در پاسخ به نیاز عصری است، مرحله اقدام رسمی برای تحقق آن طرح و اندیشه فرا می‌­رسد. این مرحله که توسط قانون­‌گذاران و سیاست­‌سازان و مجریان، محقق می‌­شود، مرحله «نو سازی» یا مدرنیزاسیون خوانده می­‌شود. پس از مرحله «نو سازی» یا مدرنیزاسیون، یک دوره­‌ی زمانی مشخص برای شادابی و طراوت طرح و اندیشه­‌ی اجرا شده‌­ی مزبور متصور است که پس از طی آن دوره، می­توان مدعی شد که طرح مزبور به سنت و رویه­‌ی جاری تبدیل شده است. دوره‌­ی کارآمدی سنت مزبور نیز به دلیل بشری و  عصری بودن، متناهی و محدود است. لذا اقتضائات عصری نوینی پدید می­آید که سنت مزبور قادر به پاسخ­گویی به آن نیست، و در نتیجه، مجددا مرحله پساسنت شکل می­‌گیرد و ضرورت باز تولید طرح و اندیشه نو خودنمایی می‌­کند. از این مرحله است که مجددا یک بار دیگر حرکت سینوسی و تناوب اندیشه از مرحله پیدایش تا مرحله اجرا و سپس تبدیل شدن به سنت، آغاز می­‌شود.

این دکترین، قلب فلسفه‌­ی توسعه است و در این تلقی، توسعه معنایی فرهنگی می­‌یابد، یعنی آنچه موجب پیشرفت جوامع است، زدودن سنت‌­های ناکارآمد و روی­آوری به طرح‌­ها و اندیشه‌­های عصری و نوین است، که همه­‌ی شقوق توسعه اعم از سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، علمی و … را در بر می‌­گیرد. نسبت فلسفه‌­ی توسعه با فلسفه­‌ی تاریخ از این دکترین مشخص می‌­شود. در واقع آنچه در فلسفه تاریخ، ترانسفورمیشن یا انتقال‌گرایی نامیده می‌­شود، در دکترین توسعه، همان حرکت سینوسی و روند کنش متناوب انتقال از سنت به مدرنیسم، و مجددا به سنت است. به عنوان مثال، تاریخ غرب را می­‌توان تاریخ توسعه استراتژیک آن نامید به گونه­‌ای که روند تناوب حرکت آن از سنت عصر پاگانیسم در ۱۰۰۰ قبل از میلاد، به نو گرایی آتن ۵۰۰ قبل از میلاد، سپس به سنت عصر هلنیسم ۲۰۰ قبل از میلاد، تا نو گرایی دینی در پذیرش مسیحیت در ۲۰۰ میلادی توسط امپراتور کنستانتین، و در ادامه، شکل­‌گیری سنت مسیحی در عصر کلیسا در ۹۰۰ میلادی، و در نهایت از رنسانس در ایتالیا و آنگاه عصر روشنگری در فرانسه، آلمان و انگلیس، و در واقع عبور از قرون وسطا و ورود به عصر مدرن، در یک نوسان مستمر بوده است. البته غرب در دوران چهار صد ساله‌­ی اخیر، هرچه جلوتر آمده است، تراکم عصرهای بیش­تری را شاهد بوده است و از این حیث می­توان دوران مدرن غرب را دوران «اعصار» گوناگون، مانند عصر دریا، عصر صنعت، عصر اتم، عصر فضا، عصر ارتباطات، عصر دیجیتال و … نامید که هریک به منسوخ شدن پدیده­‌هایی و پیدایش ظرفیت‌­ها و پدیده­‌های نوینی منجر شده‌­اند.

توسعه تاریخ غرب

سوپرپارادایم امانیسم

روند انتقال‌­شناسی در تمدن غرب به سه دوره­‌ی کلی تقسیم می­‌شود:

الف- دوره­‌ی امانیسم نخست. این دوره از ۷۰۰ قبل از میلاد تا ۲۰۰ پس از میلاد را در بر می­‌گیرد و ابتدا یونان و سپس امپراتوری روم تا عصر کنستانتین در آن به سر می‌­برند. امانیسم نخست، که در آن همه چیز حول انسان تعریف می­‌شد و چه از سوی «آناکساگوراس» و «پوروتاگوراس» که انسان را مبنای همه چیز می­‌دانستند، و چه دریافت سروش آسمانی در معبد دلفی توسط «سقراط» مبنی بر این­که «خودت را بشناس!»، همه‌­ی عوامل معرفتی دست به دست یکدیگر دادند تا یونان باستان از عصر اسطوره­‌ها یا میتولوژیسم عبور کرده و به عصر امانیسم نخستین و باستانی وارد شود. دوره­‌ی امانیسم نخست به عصر پاگانیسم (کفرکیشی) نیز شناخته می‌­شود.

ب- دوره­‌ی کریستانیسم. این دوره که از ۲۰۰  پس از میلاد آغاز و تا اواخر قرن پانزدهم استمرار می‌­یابد، یک دوره­‌ی طولانی اصالت ایمان الهی، از نوع مسیحی آن است که به عصر مسیحی‌­گرایی یا کریستانیسم معروف شده است. از این دوره به قرون وسطا یاد می‌­شود.

ج- دوره­‌ی امانیسم دوم. پس از رنسانس در ایتالیا، که عصر نوزایی و بازگشت به انگار‌ه‌­های دوره‌­ی طلایی یونان، خوانده شد، و با شکل­گیری عصر روشنگری در اروپا، دوره­‌ی امانیسم دوم پدید آمد. امانیسم جدید، یک امانیسم مدرن است که مشخصه­‌ی آن «سکیولاریسم» است. در واقع به تبع آغشته شدن تمدن غرب به برخی انگاره­‌های مسیحی و یهودی، در نتیجه امانیسم دوره­‌ی جدید نتوانست یک­سره دین را از صحنه خارج کند. لذا به جای تکیه بر «پاگانیسم»، از ممیزه‌­ی تلطیف‌­شده‌­تری به نام «سکیولاریسم» بهره‌­برداری می­‌شود. هر چند که در سال‌­های اخیر، مفهومی جدید به نام «نئوپاگانیسم» در ادبیات ژورنالیستی – فلسفی غرب، ارائه و پی­گیری می­‌شود که دوره­‌ی امانیسم جدید را با عبور از سکیولاریسم، با این مفهوم معرفی می‌­کند.

انتقال شناسی فرهنگی

مبتنی بر این سه دوره‌­ی کلی، ساختار سوپرپارادایم امانیسم از قوار‌ه‌­ی چهار مرحله‌­ای مشخصی بهر‌ه­مند بوده است. این چهار مرحله را می­توان در حکم یک قطار که دارای چهار واگن است، ارزیابی نمود:

مرحله‌­ی یکم: ترادیسیون

سنت که روح دینی و شرعی بر آن حاکم است دارای سه تلقی‌ست:

  • تئوئیته (خدایی‌ اندیشی)
  • تئوئیسم (خداگرایی)
  • تئوئیزاسیون (خدایی‌سازی)

این مرحله، مربوط به دوره‌­ی قرون وسطا است. در آن دوره، اصالت از آن خدای کلیسا بوده، و ساز و کار ایمان مسیحی، نوعی «تئوئیسم» یا خداگرایی تثلیثی را مبنای جامعه و سبک زندگی مردم اروپا قرار می‌­داد. فضای حاکم بر این مرحله، خداگرایی و در محضر خدا بودن است که بشر غربی بعد از پروتستانتیسم مارتین لوتر و کالمن در آلمان، پای خود را از آن بیرون گذاشته و وارد مرحه بعدی شد.

مرحله‌­ی دوم: مدرنیسم

این مرحله، مربوط به دوره­‌ی قرون جدید است، که در آن اصالت از خدای کلیسا نفی شده و ساز و کار ایمان مسیحی، به عنوان مبنایی برای روش زندگی، به چالش کشیده می­‌شود. این مرحله، دارای سه گام کلی بود:

گام اول : مدرنیته

در سنت، عالم محضر خدا بود. سپس این تلقی حاصل شد که خدا وجود دارد، اما غایب است. صنعت‌گری که ساعت شما را ساخته‌ است، دیگر کاری به استفاده‌ی شما از این ساعت ندارد. چنین تلقی مکانیکی از خدای غایب بوجود آمد که خدای ساعت‌ساز، عالم را ساخته و کوک کرده و سپس آن را رها کرده است. مدرنیته، نوعی «نواندیشی» محسوب می­‌شود که به جای اصالت‌­بخشی به «شرع»، در آن به «عرف» اصالت داده می‌­شود. خروج از مرحله سنت (شرع) و ورود به اندیشه‌ی نو، یک پیش‌شرط داشت و آن اینکه عرفی بیندیشیم؛ و چون خدا غایب است، پس اندیشه‌ی ما مبناست. قوانینی که تصویب می‌کنیم، براساس اندیشه‌ی بشر است، نه امر و نهی خدا؛ لذا سه مسأله موضوعیت یافت:

  • سکولاریته (عرفی‌اندیشی)
  • سکولاریسم (عرفی‌گرایی)
  • سکولاریزاسیون (عرفی‌سازی)

این غیبت خدا به بی‌خدایی رسید؛ یعنی جایی که خدا نفی شد و درنتیجه شرک آبی رقم خورد. در اولین انقلاب فلسفی توسط ارسطو، عین مبنا قرار گرفت. عینیت یعنی آن‌چه را باور می‌کنم، همان است که می‌بینم. ذهن من همچون آئینه‌ای‌ست که بر این عین‌ها می‌تابانم. اما ۲۵۰۰ سال بعد و در انقلاب دوم فلسفی توسط کانت، ذهن مبنا قرار گرفت. یعنی هرآنچه عینیت دارد، می‌باید خودش را در آئینه‌ی ذهن من بتاباند. لذا عین‌محوری ارسطو محدود شده و سوژه اصالت یافت. اما سوبژکتیویسم، بشرمحور است؛ سوزن پرگار را بر روی بشر می‌گذارد.

این روند، به طور طبیعی، به سه مؤلفه اجتماعی انجامید:

  • امانیته (بشری­اندیشی)
  • امانیسم (بشرگرایی)
  • امانیزاسیون (بشری­‌سازی)

نفی عقبا و آخرت، به برجسته شدن بیش از پیش «دنیا» منتج شد و دنیاسازی، از دستاوردهای مهم سکیولاریسم خوانده شد.

به همین نسبت امانیسم یا اصالت بشر، به مرور در چهار حوزه‌­ی معرف‌ت­شناسی (اپیستمولوژی)، بشرشناسی (آنتروپولوژی)، هستی­شناسی (انتولوژی) و خداشناسی (تئولوژی) به ظهور و بروز انگاره‌­های متفاوتی نسبت به عصر کلیسا و ایمان مسیحی نایل شد. دگرگونی در این چهار حوزه، موجب تعمیق مدرنیته گردید:

  • معرفت‌شناسی حوزه‌ی اپیستمولوژی.
  • انسان‌شناسی آنتروپولوژی (انسان‌شناسی طبیعی). بدین معنا که انسان، روح نیست؛ بلکه همین جسد و کشش‌ها و کنش‌های طبیعی او در عالم است. پس کشش بین دو نامحرم از جنس مخالف و دو جنس موافق، طبیعی تلقی شده و کسی حق تجویز حیا و حجاب و قض بصر بر آن‌ها را ندارد؛ بلکه حتی بعکس، برای چشم‌های گرسنه و نفس‌های حیران، به برهنگی دامن می‌زنند. در آنتروپولوژی، انسان در کشش‌های نفسانی‌اش خلاصه می‌شود.
  • هست‌شناسی آنتولوژی (موجودشناسی فارغ از وجودشناسی). همان‌گونه که بین حقیقت و واقعیت گپ عظیمی‌ قرار دارد، مابین هستی و هست، وجود و موجود نیز فرق است. انسان مدرن از هستی‌شناسی به هست‌شناسی فروغلطید و جامعه‌ای هست‌شناسانه بنا کرد. برای نمونه دانش پزشکی مدرن، بهداشتِ «هست» انسان را در انواع تخصص‌های پزشکی و محصولات دارویی و بهداشتی رقم می‌زند اما دریغ از یک جراح روح که بتواند تلاطم‌های روح در این وادی پرحیرت نفسانیات را مشاهده کند.
  • خداشناسی تئولوژی. خداشناسی در این حوزه، یکی از شاخه‌های دیگر درخت فلسفه همچون شاخه‌ی پزشکی، اقتصاد، اجتماع و…است که ساقه‌ی این درخت فیزیک بوده که خود ریشه در متافیزیک (عدد، عنصر، لوگوس) دارد. برخلاف تصور عموم، دانش الهیات مشابه دانشگاهی حوزویان نیست بلکه خداشناسی امانیستی است که ریشه در فیزیک دارد؛ مگر فیزیک، زمان و مکان و بُعد نیست؟ آیا خدا نیز زمان و مکان و بُعد دارد؟

گام دوم: مدرنیسم

مدرنیسم، که نوعی «نوگرایی» نسبت به اندیشه­‌ی نوینی است که در مدرنیته تولید شده بود، محسوب می‌­شود. ظهور و بروز مدرنیسم در حوزه­‌ی معرفت‌­شناسی متاثر از مدرنیته، به سه مکتب کلی انجامید: رسیونالیسم یا خردگرایی، آمپریسم یا تجربه‌­گرایی، و پوزیتیویسم یا اثبات­‌گرایی.

  • رسیونالیسم (خردگرایی شمارش‌گر). دکارت در فرانسه، مال برانش و اسپینوزا آن را پایه‌گذاری کردند. می‌توان گفت روح حاکم بر فرانسه امروز، دکارتی‌ست.
  • امپریسیسم (حس‌گرایی). آن‌چه در قالب حسن نگنجد را نمی‌پذیرد.
  • پوزیتیویسم (اثبات‌گرایی). پوزیتیو یعنی برای هر واقعیتی که مشاهده می‌شود، نگاتیو (فرمول) تهیه شده و آن را روش کرد؛ سپس هرگاه از این روش استفاده شد، کاری پوزیتیویستی انجام شده است. برای مثال، سیبی از درخت می‌افتد و بر اساس این اتفاق، فرمول سقوط کشف می‌شود (نگاتیو) سپس استفاده از این فرمول برای موارد دیگر، کاری پوزیتیویستی است. صددرصد علومی که در دانشگاه‌ها ارائه می‌شود، این‌گونه هستند.

هم­چنین مدرنیسم در حوزه‌­ی انسان­‌شناسی، در دو بخش فردی و جمعی، به بازتعریف مفاهیمی مانند ایندیویژوآلیسم یا تفرّد، کلکتیویسم یا تجمع، هدونیسم یا لذت­گرایی، و اَمورالیسم یا اخلاق­‌زدایی اجتماعی منتج شد. مدرنیسم در حوزه‌­ی تئولوژی یا خداشناسی، با شتابی گسترده، به «آته­‌ایسم» یا «بی­‌خدایی» درغلتید.

  • ایندیویژوالیسم (تفردگرایی). تفرد یعنی هیچکس حاضر نیست برای دیگری ایثار کند. برای هرکس، فردیت او مطرح است. از منظر تحول مقایسه خانواده‌های سی سال گذشته در ایران، از خانواده‌های قبیله‌ای تا خانواده‌های هسته‌ای امروز به خوبی بیانگر سیر تحول تفردگرایی در آن‌ها است. در گذشته همه‌ی فرزندان خانواده در یک اتاق کوچک باهم تعامل داشته و راحت بودند درحالی‌که امروز کودکان اتاق‌های جداگانه داشته و پدر و مادر برای حضور در اتاق‌شان باید اجازه بگیرند. توجه به ساختار خانواده‌های تک‌والدینی در انواع سریال‌های غربی پخش شده از تلویزیون در سال‌های اخیر نیز بیانگر این نکته است که نه تنها فرزندان خانواده امکان تعامل باهم ندارند که حتی در زیر یک سقف، زن و شوهر نیز تحمل یکدیگر را ندارند. فرزندان به مهد کودک سپرده شده و بزرگترها به سرای سالمندان.
  • هدونیسم (اصالت لذت)

در بخش اجتماعی نیز:

  • کلکتیویسم (جمع‌گرایی). زندگی اجتماعی می‌طلبد تا این «فرد»ها در کنار هم کلکشن بشوند. این کلکسیون به معنای باهم بودن نیست؛ افراد برای هم ایثار نمی‌کنند و فدای هم نمی‌شوند؛ بلکه برای منافع خود گریزی از این نیست که دور هم جمع بشوند. چنین جامعه‌ای جامعه‌ی سوداگر است.
  • اَمورالیسم (بی‌اخلاقی‌گری). این گزاره در مقابل اخلاق‌گرایی یا مورالیسم است؛ بدان معنا که در نظام اجتماعی، حق تحمیل اخلاق به کسی را ندارید.

لسه‌فر؛ بگذار هرچه می‌خواهد انجام دهد.

این چهار ایدئولوژی ویران‌گر، به مفهومی به نام «لسه‌فر» منتهی گشت. لسه‌فر یعنی «بگذار هرچه می‌خواهد انجام دهد.» تلقی دینی این است که بر سر در قوم لوط نوشته شده بود: این قوم هرچه می‌خواهند، انجام می‌دهند. لسه‌فر ماهیتاً به دنبال نفی احکام دینی است. شیطان نهی می‌کند که جلوی انسان را نگیرید. او را رها کنید و حرام و حلال را برنتابید. در اندیشه فروید، کشش‌ها و کنش‌های دو جنس مخالف طبیعی ا‌ست؛ اگر جلوی آن گرفته شود، برخلاف طبیعت انسان است پس سبب عقده‌ای شدن او می‌شود؛ لذا هیچ‌گونه احکام شرعی را برنمی‌تابد. در مقابل، انبیا(ص) و ائمه(ع) شرط‌گذاری می‌کنند که آزادی و رهایی حقیقی انسان تنها در گرو رهایی از بند هواهای نفسانی است؛ در صورتی که انسان به خواهش‌های نفسانی خود میدان نداده و نفس خود را در قُل و زنجیر کند نه تنها عقده‌ای نشده که نجات می‌یابد. سراسر قرآن و پیام همه‌ی انبیا(ص) این است که از هوای نفس تبعیت نکنید.

برای فهم بهتر لسه‌فر، خانواده‌ای را تصور کنید که همراه فرزند خردسال خود در مکانی مهمان هستند؛ کودک بازیگوشی می‌کند و والدین مرتب به او تذکر می‌دهند؛ فرد میزبان خطاب به مهمان می‌گوید: «رهایش کنید. بگذارید راحت باشد.» اگر کودک‌ رها شد، انگشتان خود در پریز برق فرو می‌کند؛ یا شاید دست خود را در چرخ گوشت ببرد؛ اگر پدر و مادر مراقب نباشند، بلایی بر سر خود می‌آورد. چنین نمونه‌ای را در سطح اجتماع تصور کنید؛ ممکن است این نکته به ذهن خطور کند که آیا مردم جامعه صغیر هستند که نیاز به ولی داشته باشند؟ پاسخ این است که آری. کسی که مواد مخدر مصرف می‌کند، صغیر است. افرادی که از چراغ قرمز عبور می‌کنند، همه می‌دانند که نباید چنین کنند؛ اما بدان عمل نمی‌کنند. مشکل از ندانستن‌ها نیست، بلکه از دانسته‌هایی ا‌ست که به آن‌ها عمل نمی‌شود؛ لذا انسان همواره به ولی نیازمند است تا راه صحیح را به آن تذکر دهد.

در دکترین لسه‌فر، فاعل هوس، دو گزاره‌ی نفی تبعیت از شرع و عقل و تبعیت از شیطان را انجام می‌دهد و قله هوس فردی به اندازه‌ی عمل فاعلِ هوس، ارتفاع می‌گیرد. بن‌مایه‌ی طرح‌ریزی استراتژیک در امانیسم و نخ تسبیح آن، لسه‌فر است. لسه‌فر، آن‌گونه که هست در دانشگاه‌ها معرفی نشده و تنها در اقتصاد تدریس می‌شود. اقتصاد بازار آزاد با دکترین لسه‌فر، یعنی رهاسازی قیمت‌ها تاجایی که کالاها به اندازه سقف خرید مردم گران شوند؛ هدف این نیست که کالاها فروش نروند، به همین علت اگر مردم نتوانند خرید کنند، عرضه‌کنندگان ناچارند قیمت‌ها را تا اندکی کمتر از از حد توان خرید مردم پایین بیاورند.

لسه فر

وقتی جامعه‌ای مملو از افرادی‌ست که ایندویژوال، هدونیست، امورال و کلکتیویست هستند، نیاز به یک ساختار یا دولت متناسب خود دارند که مکمل آنان در نفسانیات‌شان باشد. چنین دولت‌هایی را «دولت رفاه» می‌نامند. مفهوم دولت رفاه، رسیدگی به آحاد جامعه نیست؛ بلکه در یک نکته خلاصه می‌شود: تک‌تک افراد در یک جامعه هرآنچه دل‌شان خواست، انجام می‌دهند (لسه‌فر) و برای ارائه‌ی خدمت به اینان، دولتی تشکیل می‌شود که در همین راستا برای‌شان کار کند (وله‌فر).

وله فر

گام سوم: مدرنیزاسیون

مدرنیزاسیون، نوعی «نوسازی» مبتنی بر مدرنیته و مدرنیسم است. مدرنیزاسیون در حوزه­‌ی معرفت‌­شناسی به اصالت دانش یا ساینتیزاسیون انجامید، که در آن اصالت یا از آن صاحبان دکترین، یعنی دکترینریَن­ها است یا از آن دکترین­‌های آنان که دکترینالیسم خوانده می­‌شود.

با تأسیس مدرسه و دانشگاه‌‌های غربی در کشورهای جهان سوم، این مرحله‌ی سوم به کشورها  داده شد اما آن‌چه که پشتوانه‌ی این خروجی در نواندیشی و نوگرایی بود را به آن‌ها ندادند. چون کشورها این سیر را طی نکرده به نوسازی رسیدند، سبب شد تا کشورهای جهان سوم توسط غربی‌ها مدیریت شوند. غایت برای خانواده‌ها و افراد، دکتر شدن است؛ سالیانه بیشتر از یک میلیون نفر پشت درب‌ها کنکور و دانشگاه‌ها تمام تلاش و توان خود را می‌گذارند تا دکتر بشوند بی‌آنکه کسی فکر کند عقبه و پشتوانه‌ی آن چه سیری است.

 مدرنیزاسیون در حوزه‌ی (آنتروپولوژی) انسان‌شناسی به سه فراروایت برای ساخت اجتماع رسید.

  • فراروایت چپ. کسانی که خود را چپ یا سوسیالیست می‌دانند، پیش از انقلاب در ایران کمونیست‌ها و مارکسیست‌ها بودند و بعد از انقلاب نام‌شان به جبهه مشارکت تغییر کرد. سوسیالیسم معادل عربی «اشتراکیه» است که در ایران واژه‌ی «مشارکت» را معادل آن جعل کردند. منظور از مشارکت‌طلب، سوسیالیست است که زندگی، فرهنگ و سیاست را با تفکر سوسیالیستی چپ رقم می‌زند.
  • فراروایت راست. فراروایت راست دارای سه گرایش ناسیونالیسم (جریانات ملی‌گرا و جبهه ملی)، گلوبالیسم -گلوبالایز کردن، یعنی گسترش دادن پدیده‌ای در تمام سطح کره‌زمین- که خود دارای دو گرایش است: کاسموپولیتیسم (جهان‌وطنی) و وسترنیسم (غربی‌سازی جهان) است. همچنین فراروایت راست دارای یک گرایش بسیار خطرناک به نام «لیبرالیسم» یا «اصالت اباحه» است.
  • فراروایت میانه. صهیونیسم و ژودائیسم (یهودگرایی)؛ که صهیونیسم، به دو طرف فراروایت، تسری پیدا کرده است. در جهان امروز صهیونیست چپ، صهیونیست راست، صهیونیست یهودی، مسیحی، مسلمان و صهیونیست هندو وجود دارد.

لیبرالیسم (اباحی‌گری)

در تمامی ادیان الهی و مذاهب و علی‌الخصوص فقه شیعه به ۵ مورد تأکید شده است: حلال (واجب) و مستحب، حرام و مکروه. به دو حالت اولی امر شده (امر به معروف) و از دوتای بعدی نیز نهی شده‌ است (نهی از منکر)؛ مابین این دو، حد وسطی به نام مباح وجود دارد که انجام یا ترک آن عقاب و ثوابی ندارد. تنظیم اعمال در این ۵ مورد، ساخت زندگی و جامعه مبتنی بر شریعت است و عاقبت انسان این‌گونه ساخته می‌شود.

اما سکولاریسم، دنیاسازیِ بی‌توجه به عقبا است. در این تلقی، دنیا باید ساخته شود. “world” حاصل‌جمع دو واژه  “weor” و “old” به معنای قدمت بشر است. یعنی همه‌ی مدل‌ها و قوانینی که بشرهای قبل از امروز بر جای گذاشته‌اند روی هم جمع شده و مجموعه قوانینی ساخته که در نگاه انسان امروز عرف تلقی می‌شوند. در قرآن کریم بارها بیان شده که «هرگاه به آن‌ها گفته شد چرا ایمان نمی‌آورید پاسخ می‌گفتند: چون نیاکان و اجداد ما به این صورت بودند.» حال نیز گفته‌ می‌شود که عرف است. عرف یا دنیویت یعنی نفی حرام و نفی حلال و نفی مستحب و نفی مکروه؛ حد وسطِ مباح، باقی مانده تا همه‌ی اعمال و رفتار انسان با آن دیده و سنجیده شود. مباح گرفتن همه‌چیز همان اباحی‌گری یا لیبرالیسم است. لسه‌فر، عقبه‌ی نوگرایی فراروایت راست بوده است و اساس اندیشه‌ی لیبرالیسم در لسه‌فر است.

لیبرتی (Liberty) با آزادی (Freedom) فرق دارد. منظور از نهضت آزادی و جنبش دانشجویی آزادی‌خواه و نهضت آزادی زنان، لیبرتی است.

لیبرالیسم

مرحله‌­ی سوم: پست­‌مدرنیسم

پست­‌مدرنیسم یک وضعیت است. در وضعیت پست­‌مدرن، جامعه، با نفی فراروایت‌­ها، به نوعی از اصالت انسان عبور کرده و به مرحله‌­ی اصالت «خود» در تک­‌تک شهروندان رسید. زیرا در مدرنیسم، اصالت از «عام بشر» و بشر نوعی بود، اما در پست­‌مدرنیسم، به دلیل مصداق­‌یابی بشر، در تک‌­تک شهروندان، در نتیجه مفهوم «اگوئیسم» یا خودگرایی و خودمداری مطرح شد. اما وضعیت پست‌­مدرن نیز در دامنه­‌ی همان مدرنیسم، و اگوئیسم نیز، در بستر امانیسم پدید آمد. لذا خودگرایی در این دوره، در دامنه‌­ی بشرگرایی تعریف می‌­شود نه چیزی فراتر از آن.

در این مرحله، پس از شرک آبی به شرک بنفش می‌رسیم. اگوسنتریسم سه مرحله‌ را طی کرد:

  • اگوئیته (خودی‌اندیشی)
  • اگوئیسم (خودگرایی)
  • اگوئیسم (خودی‌سازی)

از مشهورترین ایدئولوژی‌های پست‌مدرنیسم، ایدئولوژی فمینیسم است.

مرحله‌­ی چهارم: ترانس‌­مدرنیسم

وضعیت ترانس‌­مدرن نیز واکنشی به ناکامی‌­های پست­‌مدرنیسم محسوب می­‌شود. این وضعیت که از سال ۲۰۰۰ به این سو ابتدا در حوزه‌­ی خرده فرهنگ­های اجتماعی، به ویژه در میان نوجوانان و جوانان بروز یافت و سپس در هنر، به ویژه در موسیقی و سینما تعمیق شد، و سپس به سایر حوزه­ها بسط یافت، پیامد طبیعی اصالت­بخشی به خود در برابر پذیرش فراروایتی کلان مانند خدا یا انسان است. پلورالیسم یا کثرت­گرایی حاصل از اصالت­‌بخشی به خود، موجب پیدایش تلقی­‌های اجتماعی، فرهنگی و اخلاقی ویژه­ای شد که نه از خرد این «خود»های منفرد، که برخاسته از نفسانیت آنان بود. آیا بر این «خود»ها همیشه عقل و فکرشان حاکم است؟ به فرموده‌ی قرآن کریم، پاسخ منفی ا‌ست زیرا: «اکثرهم لایعقلون» عنان اختیار انسان‌ها بیشتر در دست نفس‌شان است؛ و نفس را نیز شیطان راهبری می‌کند. سراسر قرآن آکنده از این است که تبعیت از هوای نفس نکنید تابدانجا که حتی به انبیا(ص) می‌فرمای: تبعیت از هوای نفس مردم هم نکنید.  این تلقی­ها در برجسته­ترین شکل خود به شکل­گیری و تعمیق جنبش­های اجتماعی – فرهنگی سیطنیزم یا شیطان­‌پرستی گردید، که به خودی خود مبین انحطاط اجتماعی نوینی محسوب می­شود.

انسان غربی از مرحله سوم (پست مدرنیسم) نیز عبور کرده و قدم در مرحله چهارم گذاشت که ولایت در اینجا ازآن شیطان است. لذا عصر ترانس‌مدرنیسم آغاز شد که نوعی بازگشت به پاگانیسم است. به اعتراف غربی‌ها، در این دوره، به ۲۵۰۰ سال قبل که کافر بودند، بازگشتند.

در ترانس‌مدرنیسم ، شرک سیاه در سه مرحله‌ رقم خورد:

  • سیطنیته (شیطانی‌اندیشی)
  • سیطنیسم (شیطان‌محوری)
  • سیطنیزاسیون (شیطانی‌سازی)

روند انتقال‌­شناسی در سوپرپارادایم امانیسم، در یک نگاه کلی، این چهار مرحله را از «ترادیسیون» به «مدرنیسم»، و سپس به «پست­مدرنیسم» و از آن به «ترانس‌­مدرنیسم» می­‌نمایاند.

سوپر پارادایم اومانیسم